امید منتظری

هميشه مي خواستي از خودت بزرگتر شوي

هميشه مي خواستي از خودت بزرگتر شوي
گاهي وحشت مي كردي
گريه ات مي گرفت
عشق زنگهاي آخر
مقنعه هاي چروك
انگشتان محتاط
پس چرا دستم را نمي گيري
ديگر نترس
نه پير مي شوي
نه مي ميري
نامت بر آخرين نيمكت كلاس سوم الف
طبقه دوم
مدرسه فرهنگ
حك شده است

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: