امید منتظری

شعر و شاعری امید منتظری

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 15, 2010

سال ۱۳۸۴ با امید منتظری و دوستانی سفری داشتیم به سیاهکل، نزدیک زادگاه من، لنگرود. و من میزبان آن‌ها و او، امید منتظری، فرزندی پاک و مهربان و صادق و آگاه. دیروز که خواندم خانم مهین فهیمی و فرزندش امید منتظری که بازداشت دستگیر شده اند؛ باور نکردم، آخر آن‌ها که فعالیتی نداشتند. آرام و بی سر و صدا بودند و هستند. همان داغ ۶۷ بس نبود؟ باز هم این خانواده را بیشتر آزار ندهید.

یادم آمد در جنگل‌های سیاهکل،  امید شعری نوشته بود و هدیه کرده بود به من کمترین که تا تهران طول کشید پاسخ‌اش را با شعری نوشتم و دادمش. اصلاً ارتباط ما همه با شعر بود و شاعری. امید ذاتاً شاعر است و اهل قلم و احساس و آرامش.

به زندانی که چنین پاک‌ترین و مهربان‌ترین فرزندان ایران را در خود دارد، حسودی‌ام می‌شود. افسوس می‌خورم که چرا باید این آزادگان میهن، مهین و امید عزیزم در حصار دژخیمان نادان باشند، آن‌ها که هیچ‌گاه دلشان نمی‌خواست هیچ‌جا حصاری باشد.

شعر امید منتظری با نام جنگل که به این بنده‌ی کمترین تقدیم شده است و شعر افسانه که برای امید منتظری عزیزم نوشته بودم در ادامه می‌آورم.

جنگل

اسلحه سرد
سرباز گرم
درجنگل
گوزنِ شاخدار
با شاخ های عصیان
می رمد
دلخوشِ روزهای بی حصار
* * *
اسلحه گرم
سرباز سرد
کوهی با تعادل سبز و
سیاهِ همیشگی اش
خیسِ شکارِ گوزن
گوزنِ شاخدار
با شاخه های عریان
* * *
حالا دیریست
فصلِ کوچِ گوزن ها

نمی رسد.

امید منتظری

افسانه

برای امید منتظری، به پاس درک والایش از انسان

دورتر از فاصله‌ای که انگشتان بر پیشانی نشان می‌دهند

پرده گشوده می‌شود

درون سینه‌ام، جای قلبی نشسته‌ای که می‌خواست

دلتنگ جای خالی‌ات شود

تو بازگشت به گذشته‌ای

تیری که قلب من‌را شکافت.

افسوس، کاغذی نبود، افسانه‌ای بسرایم

بازیگری نبود، پرده که گشوده شد

رفته بودی و مرده بودم

از تیری که رها کردی

به کار  دیگری نمی‌آمد

تا نمایش شروع نشده

من مرده باشم و تماشاچیان کف بزنند و بروند

و هیچ‌کس نبیند خونی که روی صحنه ریخته واقعی است.

مثل تاریخ خورشیدی این تیر

نمی‌توانست مال هملت باشد.

نگفته بودم، زهر برای گفتن کم بود

با چشم‌های باز هم

اما اسفندیاری نبود

نشانه‌ای که دیده، ندیده‌ پیشتر

تنها شبیهی سایه وار و سنگین

پیش از آن‌که پرده گشوده شود

به افق نمایش نماز می‌خواند

و انگشتانم بر پیشانی، تو را می‌جستند.

[ احمد زاهدی لنگرودی ]

بمانی

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 15, 2010

برای همه ی امید های دربند

گفتنی ها کم نیست

بیا
بیا زودتر بگوییم

بیا که رفیق من! نمی دانم این بار که دست هایت بر افراشته در آسمان

به خیابان بروی ،باز کی می بینمت….
راستی چقدر آسمان این سرزمین دست مشت کرده دیده باشد خوب است؟

تو بگو!
به خصوص که شاعر هم هستی!

راستی آخرین شعرت را رو به کدام سحر سروده ای ؟
چشمان تو هم پر از آرزو بود، نه؟
می دانم
آخر آشناست نام و نشانه ات!

به خصوص که نامت هم  را به آرزوی بهروزی ها گذاشتند :امید!

بگو رفیق
بار آخر کی عاشق  بوده ای؟
شک ندارم ،آخر قلب شاعر که بی تپش نمی ماند!

بگو عزیز

دوباره بگو از هر چه گفته ای
بگو که می ترسم از آن سر بی ترست  که بروی و ندانمت!

بگو هر چه نگفته مانده
بگو
که می ترسم از آن  شوری که  در رگ هایت می دود؛

خون اعدامی و خون مبارز از پا ننشسته!

بیا و این بار سرود رفتن نخوان  و بمان و بگو….

به یاد 22 بهمن 57 و برای امید منتظری که این شعر را سخت دوست داشت

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 11, 2010


شیشه بانک ها
اتومبیل های دولتی

قنداق تفنگ ها
پیشانی پاسبان ها

پل های پشت سر و دل های عزیزان مان را شکستیم

تا به اینجا رسیدیم

قرار ما میدان عدالت بود از مسیر آزادی

شما در ایستگاه غنائم پیاده شدید

من به این عشق عمومی مشکوکم

لطفا

پرچمی را که به شما دادم

به من بازگردانید.

[ علیشاه مولوی ]

مهین فهیمی و زهره تنکابنی آزاد شدند

Posted in خبرها by کاربر on فوریه 10, 2010

مهين فهيمی،از اعضای مادران صلح که فردای عاشورا همراه با پسرش اميد منتظری در حمله نیروهای امنیتی به خانه اش دستگير شده بود شب گذشته پس از تحمل بیش از 43 روز بازداشت در زندان اوین آزاد شد.

وی همسر حميد منتظری از قربانيان اعدام های سال شصت و هفت و همچنين از بستگان شهيد سهراب اعرابی است. مهین فهيمی در شرايطی از زندان اوين آزاد می شود که پسرش امید منتظری در تاریخ 10 بهمن ماه در نمايش موسوم به دادگاه متهمان حوادث عاشورا حاضر شده بود و همچنان در زندان اوین در بازداشت است.

همچنين زهره تنکابنی از مادران صلح و از بازماندگان کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت شب گذشته از زندان آزاد شده‌ است.

گوش بچسبان!می شنوی؟

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on فوریه 9, 2010

 چهل و پنج روز است از سلول کوچکی در بند209 ، صدای نجوا می آید.هر شب زنی تا صبح حرف می زند و زمزمه می کند،در و دیوار را لمس می کند،پتوهای زمخت را دست می کشد و چنان عاشقانه به چهاردیواری سبز رنگ سلولش می نگرد که هیچ گاه و در هیچ زمانی کسی این گونه عاشقانه نگاهش نکرده است.گوش بچسبان!می شنوی؟

دارد از قد کشیدن شکوفه می گوید،از اولین لبخند امید،از شیطنت های بچه ها در سال های مدرسه،از زلزله ای که بم را لرزاند،از پدر بزرگ که رفت،از سهراب که پرپر شدو از امید که جایی در همین حوالی نفس می کشد.دوباره گوش کن!صدای مهین است که بعد از بیست سال در هوایی نفس می کشد که همسرش نفس های آخر را کشیده است.

مفهومش را می فهمی؟دارد بار بیست سال تنهایی را زمین می گذارد،دارد با حمید دوباره بچه ها را از نو بزرگ می کند،دارد امید را می نشاند روی پاهای حمید،دارد شکوفه را با پدر به مدرسه می فرستد،دارد دست های مهربان پدر بزرگ را،می گذارد در دست های پسری که بیست سال از او دور بوده است،دارد بم را دوباره به لبخند مهمان می کند. اگر مفهومش را می فهمی،بیهوده صدایش نکن.برگه های بازجویی را از جلویش جمع کن،چشم بند را از چشمانش بردار،و بگذار پر بکشد در هوایی که بیست سال است در این سلول ها حبس شده است.

اگر فیلم دادگاه امید را گذاشته ای،صدایش را قطع کن،امید با چشم هایش حرف می زند،حرف زدن با زبان ارزانی شما.بگذار مهین برای حمید از خطوط چهره ی امید بگوید،از عینکی که نشسته روی بینی اش ،از دست هایش که گاهی می لرزد و از قلبش که به اندازه ی تمام عالم بزرگ و مهربان است.دوباره گوش بچسبان!می شنوی؟

صدای مهین است.نمی ترسد،استوار است،حمید را تنگ در آغوش کشیده و از امید و آزادی می گوید.معنایش را می فهمی؟اگر می فهمی بلند شو،قفل ها را بشکن ،درهارا باز کن و بگذار مهین و حمید ،امیدشان را به روزهای پر شکوفه ی فردا هدیه کنند

طعم نامت در گلو سنگینی می کند

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on فوریه 9, 2010

حصار بی­هوده ایست گناه

طعم نامت در گلو

 سنگینی می کند

 «امید منتظری»

فایده ای ندارد،لعنت به این کلمات که هر وقت لازمشان داری گم می شوند.میلیون­ها و میلیون­ها کلمه،و دریغ از آن­هایی که کنار هم چیده شوند تا درست آن چه را که این روزها بر ما می گذرد بازگو کنند.چهل و پنج روز پیش را که بازهم با خبر دستگیری شروع شد،وقتی را که صورتت یخ می زند از شنیدن یک جمله ی خبری ساده که هضمش نمی کنی و دل و روده ات را به هم می ریزد از زور سنگینی:»خاله مهین و امید رو گرفتن».خبرهای بد همین طور است،بدون آن که بفهمیشان فقط کنار می آیی با تلخی واقیتشان. عادت کرده ایم نپرسیم چرا.وقتی فقط جواب سوال برای تو مهم است پرسیدنش فایده ای ندارد.مگر می توان دلیل قانع کننده ای پیدا کرد برای پریشانی خاطر این همه خانواده و دوست و رفیق؟مگر دلیلی هست برای به بازی گرفتن زندگی این همه آدم،انسان،مردم،مردمی که معنای این سرزمین اند؟مگر دلیلی هست برای آزار آن ها؟چه دلیلی برای دریغ کردن این همه انسان از زندگی،از حق زیستن،سالم زیستن،شاد زیستن و در آرامش زیستن؟اما همه ی این ها برای شما شوخی است.برای کسانی مثل شما همیشه شوخی بوده.. می خواهم برای شما بنویسم آقای بازجو،کارشناس ،کارشناس ارشد.شما آقای قاضی یا هر آقای دیگری که هستی و من نمی دانم که،تنها می دانم سرنوشت عزیزان ما در دست شماست،و این چه قدر خنده دار است!راستی هیچ وقت با خودتان فکر کرده اید به عمق این شوخی؟این که شما هر روز،پشت میز کارتان با زندگی عزیزترین های چند نفر،چند صد نفر،چند هزار نفر بازی می کنید؟هیچ وقت فکر کرده اید چه کسی این حق را به شما داده؟ می خواهم برایتان بنویسم که زن مهربانی که برای شما لابد خانم فهیمی ، متهم پرونده ی فلان، شماره کلاسه ی فلان است ،بیرون درهای آهنی قلعه ی شما، خاله مهین صدها دختر و پسری است که هر اخم و لبخندش دنیای گفتنی هاست.خواهر صدها زن و مردی است که گرمی دست هایش پناه روزهای تلخی و شوق روزهای شیرین روزگاریست که دیگر نیست،اما بود ،می توانست باشد.مادر شکوفه و امید است،راستی حضرت آقا ،شما می دانید شکوفه های امید یعنی چه؟ می نویسم که بدانید این زن،بی هیچ کلامی معنای مقاومت و ایثار است،معنای عشق و صلح است.واژه های آشنایی به تمام زبان های زنده و مرده ی دنیا،حتی زبان شما.جسارت که نه، حماقت می خواهد در بند کشیدن چنین زنی.جناب آقای رییس!باور کنید گستاخی بی مرزی است بازجویی کردنش به جای ستایش و تحسین. می خواهم از پسری برایتان بنویسم که همه ی این روزها ،جز یک سوال سمج به چیز دیگری در موردش نمی توانم فکر کنم:چه طور ممکن است که یک «انسان» توان دشمنی کردن با او را داشته باشد؟تعجبی ندارد که چشمانش را زیر چشم بند قایم می کنید.چه طور می توان در آن نگاه بهانه ای برای خصومت پیدا کرد؟اما صدایش را چه می کنید؟حرف هایش را چه؟ آقای بازجو چشم امید این ملت به امید هاست.به امید مهین،به امید مادرها و پدرهای این سرزمین.چه طور نمی بینید؟حتی ندیدن شما هم عجیب است.دشمنی هم مرز دارد آقای بازجو!چشم بندش را بردارید.باور کنید این مرز را در نگاهش می بینید. می بینید آقای برادر بزرگ ؟جای شما در زندگی ما آن قدر پر است که جایی برای کسی نمی ماند.این نامه قرار نبود برای شما باشد.این قرار بود نامه ی دل­تنگی های من باشد به خاله مهین و امید،نامه ی درد دل های روزهایی که نیستند.اما شما حتی در نامه های ما هم حضور دارید.درد دل­های باشد برای روزی که به این سوی دیوارهای قلعه ی شما آمدند، و نه به دست هایشان دست بند بود، نه به چشم هایشان چشم بند.این نامه هم باشد ارزانی شما. اما کاش این بار درست نگاه کنید،متهمین شما،عزیزان ما هستند

ساعت دیر است به خانه برگردید،«علی شاه مولوی»

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 8, 2010

شعری برای تابستان هزار و سیصد و شصت و هفت

ساعت دیر است به خانه برگردید

از همان کوچه‏ی درخت‏پوشِ جوی‏گذر

 حالا حتما بچه گربه‏های بهاری بزرگ شده‏اند

و سهم ما از سیب‏های رسیده‏ی آن خانه‏ی قدیمی

بر شاخه‏های روی شانه‏ی دیوار مانده است

. کاش باز هم نام کوچه را عوض نکرده باشند

 چقدر دلشوره‏ی تو را که بهانه‏ی دیدن ساعت می‏کنی دوست دارم

چقدر می‏ترسم ساعتت را بی تو ببینم

مثل همه‏ی ساعت‏های خوابیده که نامه رسانان نابلد

لابه‏لای لباس‏های چروک آوردند یادت هست؟

از سکوت عقربه‏ها، سکون ناگهانی نبض‏ها

می‏شود حدس زد که …

ترسیدی؟ 

 در فاصله‏ی جابه‏جایی عددهای شش و هفت

ارواح آشنای بسیاری

راز سکون عقربه ساعتشان را بر تقویم دیوار رو به رو نوشته‏اند

حالا هر قدر هم دیر شده باشد

دیگر صاحبان آن ساعت‏ها به خانه برنمی‏گردند

امید منتظری, شاعر شعرهای شاد: نوشته سمیر احمد

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on فوریه 8, 2010

هرگز از یاد نمی‌برم نخستین باری که امید منتظری را دیدم. به من (که مخالف شعر و شاعری آقای رضا براهنی بودم) گفتند: پیش امید به براهنی بد نگو و من تا دیدم‌اش که کتابی در دست، آرام و با طمٱنینه آمد و نشت. و تا نشست، من شروع کردم با صراحت نظر دادن درباره‌ی شعر و بد و بیراه نثار براهنی کردن. تاب آورد و شعری خواند. شعر جانانه و زیبایی خواند؛ می‌دانم که اکنون نیز چون همیشه که درد جهانی را بر دوش می‌کشید، تاب می‌آورد. آن ملاقات و جسارت من سرآغاز دوستی دیرینه‌ا‌ی شد که تا چند سال بعد و تا دورانی که دیدارها از بد قضا رفته رفته دورتر و دیرتر می‌شد ادامه داشت. من اما شعر امید را همیشه می‌خواندم در وب‌سایت‌ها و نشریات مختلف پی‌گیر کارهاش بودم. او حالا روزنامه‌نگاری جوان و نیکو قلم بود و شاعری قدر و توانا که در جمع شاعران چند دهه پیش‌تر از خود می‌نشست به خوانش سروده‌هایش و تحسین بر می‌انگیخت. به داشتن چنین دوستی با چنان قریحه‌ی هنری همواره افتخار می‌کنم. عکسی از او در همان زمان انداخته‌ام که روحیه و خلقیات شوخ این دوست شاعر جوانم را بهتر نشان می‌دهد. عکسی که این‌روزها همه‌جا می‌بینید، کامل‌اش را ببینید؛ و طنازی و بازی امید منتظری را با ادبیات و هنر که همواره دل و در گرو این دو داشت فقط و نه بیش، و نه بیش‌تر می‌خواست. او فقط شاعر و نویسنده‌ای جوان است. این هم سند، این هم تکه شعری با خط امید منتظری عزیزم.

. ققنوس

گوارا باد تشنگی

که رنج این زنجیر را

تهمت هیچ سرخوردگی نیست

بر این خاک سرد

خاکستر

پرنده باز

با یاد زخمی‌اش

همزاد هجرانی‌ها

همبند تاریخ این خاک

گر می‌گیرد از عطش

انگار زمین دوباره آبستن است

حال که می‌بینم اتهاماتی غریب بر او بسته‌اند و او را نشانده‌اند تا تلخ‌ترین ِ روایات را باز گوید از تباهی‌ها، دلم سخت می‌گیرد، شاعران را چه‌کار به بارگاه و درگاه سیاست؟ امید اهل‌اش نبوده و نیست. خود نیز چنین می‌گوید. جرم او عاشقی و جوانی‌اش است؛ امید منتظری شایسته‌ی تقدیر است، نه اتهام. حتماً اشتباهی شده است. بیشتر توجه کنید، او سن و سالی ندارد تا دشمنی کرده باشد، اصلاً در وجود او جز عاشقی نیست، اتهام دشمنی بر او نمی‌آید و سخن سنگین است. بگذارید بیرون باشد و کتاب‌هایش را بخواند و همان‌طور که خواسته، شایسته بنویسد آن‌چه باید و می‌تواند و جوانی و شاعری کند. او فردی سالم و برای ایران امروز ما بسیار مفید است. نه خطری دارد و نه پایبند خشونتی است و خواهد شد. آخر شاعری که در حریم ققنوس نفس می‌کشد، جز ره معشوق نمی‌پیماید و نمی‌داند. امید منظری، شاعر شعرهای شاد است، نه توطئه‌های ناپاک. می‌توان با رٱفت و عطوفت جوانی را شاد ساخت و دنیایی را از آشتی از نو برنهاد، بهتر و دلپذیرتر. تا باد چنین باد…

کنفرانس خبری در برلين در باره وضعيت مادر صلح بازداشت شده و فرزندش، مهين و اميد منتظری

Posted in خبرها by کاربر on فوریه 7, 2010

کنفرانس خبری با شکوفه منتظری
درباره وضعيت اميد منتظری و مهين فهيمی
شکوفه منتظری در روز دوشنبه، ۱۹ بهمن (08.02.2010) در يک کنفرانس خبری در شهر برلين شرکت ميکند و درباره وضعيت برادرش اميد منتظری و همچنين مادرش، مهين فهيمی که در نيمه شب ۷ دی ۱۳٨۸ (20.12.2009) توسط نيروهای امنيتی در تهران بازداشت شده اند، گزارش ميدهد.

زمان:
دوشنبه، ١۹ بهمن ١۳٨۸ ساعت ۱۳:00
08.02.2010 – 13:00 Uhr

مکان:
Abgeordenetnhaus von Berlin – Raum 156
Niederkirchnerstraße 5 – 10117 Berlin

مهين فهيمی:
مهين فهيمي، محقق، تاريخدان و عضو «مادران صلح» است که همسر خود را در کشتار تابستان ١۳٦۷ از دست داده و مستقل از هر گروه يا سازمان سياسي، همراه ديگر مادران صلح و به عنوان فعال جنبش زنان، عليه خشونت فعاليت ميکرده است. لازم به ذکر است که مهين فهيمی و زهره تنکابني، ديگر فعال مادران صلح که او همسرش در سال شصت و هفت اعدام شده است، هردو به دليل بيماری دارو مصرف ميکنند و از وضعيت جسمی مناسبی برخوردار نيستند. فشار روحی و جسمی درون زندان ميتواند موجب تشديد بيماری آنها شود.

اميد منتظری:
اميد منتظري، شاعر و روزنامه نگار مستقل ايرانی است که آثار ادبی و مقالات اجتماعی او در روزنامه ها و نشريات رسمی درون ايران منتشر شده است. پدر او، حميد منتظري، در قتل عام تابستان شصت و هفت به قتل رسيده است. اميد به تازگی همراه چندين زندانی سياسی ديگر و بدون اطلاع وکيلش، به عنوان متهم پروندۀ شمارۀ سوم در دادگاه نمايشی حاضر شد و چون ديگران مورد اتهامات ساختگی قرار گرفت.

شکوفه منتظری:
شکوفه منتظري، دختر مهين فهيمی و خواهر اميد منتظری است. او از بازماندگان قربانيان کشتار تابستان شصت و هفت است. و به عنوان روزنامه نگار و فعال اجتماعی سياسی در شهر کلن فعاليت ميکند.

اين کنفرانس خبری با پشتيبانی و حضور آقای والتر مومپر، نمايندۀ ايالتی شهر برلين برگزار ميشود.
همچنين در اين کنفرانس خبری گزارشی از وضعيت زندانيان سياسی در ايران به مطبوعات ارائه خواهد شد.

Pressekonferenz mit Shokoofeh Montazeri

am Montag, den 08. Februar 2010, 13:00 Uhr laden wir Sie herzlich zu einer
Pressekonferenz zu politische Gefangene im Iran ein.
Ort: Abgeordnetenhaus von Berlin, Niederkirchnerstraße 3-5, 10117 Berlin, Raum 156

An der Pressekonferenz wird SHOKUFE MONTAZERI , in Köln lebende Iranerin, anwesend sein. Frau Montazeri wird über das Leben ihres Bruders OMID MONTAZERI ,Angeklagter im Schauprozess, wie auch über die gleichfalls verhaftete Mutter MAHIN FAHIMI berichten.

Ebenfalls wird der SPD Abgeordnete Walter Momper, anwesend sein.

Omid Montazeri & Mahin Fahimi:
Omid Montazeri, ein 23-jähriger iranischer Dichter und Journalist und seine Mutter Mahin Fahimi sind Menschenrechtsaktivisten im Iran. Sie verloren ihren Ehemann und Vater bei den Massenhinrichtungen der IRI gegen oppositionelle Aktivisten im Sommer 1988. Trotz der Unterdrückung, die auf ihnen lastet, engagieren sie sich politisch und sozial für die demokratische Entwicklung der iranischen Gesellschaft. Mahin Fahimi tut dies im Rahmen von „Mütter für den Frieden”, einer unabhängigen Organisation die sich gegen Gewalt einsetzt.
In der Nacht des 28.12.09 stürmte zwischen 0 und 4 Uhr eine Gruppe von Regierungsbeamten in die Wohnung der beiden und zertrümmerte sie. Zu der Zeit waren nur Mahin Fahimi und einige Freunde in der Wohnung. Sie wurden alle verhaftet und mitgenommen – unter ihnen auch der Aktivist Ardavan Tarakameh. Die Beamten hatten keinen Haftbefehl. Als Mahin Fahimi nach diesem fragte, wurde kurzer Hand vor Ort einer erstellt. Omid Montazeri selbst war in dieser Nacht nicht zu Hause. Die Beamten warteten bis 4 Uhr morgens auf ihn und wiesen dann einen Nachbarn an, Omid auszurichten er müsse sich stellen. Omid tat dies am nächsten Tag nach Absprache mit einem Anwalt. Seitdem sind die beidem inhaftiert. Zum zweiten Mal, nachdem Mahin Fahimi 1985 – mit ihrem Sohn Omid schwanger – im Gefängnis war. Bis jetzt liegen keine Informationen über die Verhafteten vor. Bekannt ist nur, dass sie den Grund ihrer Verhaftung nicht kennen. Dies sagten sie in einigen kurzen Telefonaten.
Oppositionelle müssen im Iran aus dem Untergrund agieren und sind einem hohen Risiko ausgesetzt. Sie werden erbarmungslos verfolgt und erleiden Repression.
Am 27. Dezember, dem für den schiitischen Islam wichtigen „Ashura-Tag”, fanden im ganzen Iran die schwersten Auseinandersetzungen zwischen Opposition und Sicherheitskräften seit dem Wahlbetrug im Juni 2009 statt. Auf sämtlichen Massenkundgebungen eröffneten martialisch auftretende Polizeieinheiten und Bassidj-Milizen das Feuer auf die Demonstranten. Es kam zu schweren Straßenschlachten. Tausende wurden verletzt. Mehrere Hundert wurden festgenommen. Das Staatsfernsehen sprach von vier getöteten Oppositionellen, regimekritische Stimmen dagegen von mindestens zehn.
In der Nacht dieses Ashura-Tages stürmten Polizeieinheiten sämtliche Wohngebiete in Teheran und führten willkürliche Massenfestnahmen durch. Auch Omid und seine Mutter Mahin fielen solch einer Razzia zum Opfer und wurden in das Teheraner Hochsicherheitsgefängniss Evin gebracht. Über ihren Zustand ist nichts bekannt.
Omid wurde der Prozess gemacht, ohne dass dies seinem Anwalt mitgeteilt wurde. Ihm droht eine mit der Todesstrafe zu ahndende Verurteilung zum „mohareb” – einem „Feind Gottes”. Mahin wurde von einem Vertreter des iranischen Geheimdienstes vorgeworfen bei „Mütter für den Frieden” lediglich Werkzeug der exiliranischen Opposition zu sein.
Die Situation von politischen Gefangenen in der islamischen Republik ist grausam und menschenverachtend. Hinter geschlossenen Mauern finden regelmäßig und organisiert Folter, Vergewaltigung und Mord statt. Unabhängige Berichterstattung ist verboten. Den Gefangenen wird in der Regel der Besuch eines Anwalts verwehrt. Juristische Unterstützung wird nicht zugelassen. Schauprozesse und durch Folter erzwungene Geständnisse ersetzten den Rechtsstaat.
Omid Montazeri und Mahin Fahimi sind keine Einzelfälle. Seit Beginn der grünen iranischen Freiheitsbewegung im Juni 2009 wurden tausende Oppositionelle im ganzen Land – das immer noch die Todesstrafe verhängt und vollstreckt – verletzt und festgenommen. Regimegegner sprechen von mindestens 73 Toten.

چشم‌های نگران منتظران آزادی! برای زهره و مهین و امید، عفت ماهباز

Posted in مقالات by کاربر on فوریه 7, 2010

مادران و پدران دل نگران هر روز پشت در اوین می ایند تا خبری از فرزندانشان بشنوند. برخی پس از گذشت ماهها هنوز امید دارند به انها بگویند فرزند شان انجاست و یا… از صبح تا آخر شب به تعداد جمعیت هر لحظه افزوده می شود، روز اول دوهزار نفر و هر روز بیش از ۶۰۰ نفرمی آیند. سحراز خانه بیرون می زنند به پشت در اوین که می رسند نفسی به راحت می کشند. یارشان و یا جگرگوشه شان آن تو زندانی است. انگار تسلی یافته اند. منتظر تا پاسی از شب از این نگهبان و ان نگهبان پرس جو می کنند. از عزیز دلبندشان می پرسند، بی پاسخ، آخرشب به خانه بازمی گردند. و فردا بازپشت در ایستاده اند. مسئولین زندان هم راه را یافتند، هر روز چند نفری را آزاد می کنند. اما حتما همان روز عده دیگری را دست بسته به داخل برده اند. غم و تشویش در چهره ها پیدا است. همه از خود می پرسند چه میشود کرد و چه باید کرد؟ و این سوال بی جواب در این سر دنیا در زبان و روان ما هم در گردش است. چه کار می توانیم انجام دهیم؟ و چگونه باید انجام داد؟ این روزها، پنجره ها را که بنگرید دو چشم، چشمهای نگران ازادی شما را می نگرند. منتظران ازادی!

دل نگرانی ها و دل واپسی ها. چه می شود؟ به کجا ختم می گردد؟ مرگ یا زندگی؟ بر سر انسان های بی گناهی که به جرم «رای مان کجاست؟»، درزندانند چه می آید؟ هر روز توطئه تازه ایی در تدارک است تا ارامش را از آنان سلب کند. صبح جنگ را با خود شروع می کنی، به طرف کامپیوتر نرو! انترنت را روشن نکن! خبر را نخوان. خبرها بد است. بسیار بد است. ۲٨ ژانویه سحرگاه، دولت ایران دو جوان مخالف خود رابه نام علی زمانی و آرش رحمانی پور به جرم محاربه با نظام اسلامی به دار آویخته است. ۹ نفر دیگر از مخالفین و شرکت کنندگان در تظاهرات به عنوان محارب به اعدام محکوم شده اند.
در دادگاهای نمایشی استالینی، همه محکومان می ایند خود را محکوم می کنند و پشیمانند و خواستار محاکمه خویشند. و برخی هم می گویند لایق اشد مجازاتند! در روال جدید محاکمات، متهمان نامی ندارند والف میم وب و جیم وس و دال نام انهاست.
متهم شماره سه الف میم را، امید را دورا دور، در کنار خاطره های دور و درد و رنج می شناسم .امید. در اغوش مادر، اولین زندان را تجربه می کند .دوساله نشده بود که پدر را اعدام می کنند. مادر در تمام این سال ها بار سنگین مسئولیت دو کودک خرد خود را به تنهایی به دوش می کشد و با عشق بزرگشان می کند، انگونه که نفرت نورزند و زندگی را دوست داشته باشند. امیدش امید اندیشمندی می شود عاقل و رشته حقوق درس می خواند و دلنگران مادرش مهین است. این دو مهین و امید را به جرم عشق و مهرشان به میهن دستگیر و به نام متهم محاکمه می کنند. امید ومهین را کیهان شریعتمداری منافق محارب می خواند. مهین کارشناس تاریخ و پژوهشگر، مادری که می داند ارزش زنده بودن چیست و این را به فرزندان اموخته. مهین در تمام این سال ها تلاش نمود نان و قلم را در خانه داشته باشد، عضو مادران صلح است. او یار و غم خوار کودکان بمی بود و برای غزه و بمبارانش به خیابان آمد. انها را روز بعد از عاشورا دستگیر می کنند. پرسش این است به کدام جرم و به کدام گناه امید و مادرش مهین در زندانند و باید محاکمه شوند؟
زهره تنکابنی را هم شب بعد ازعاشورا به سراغش رفتند. زهره قرار بود روز بعد برای عمل قلبش راهی بیمارستان شود. سالها در کنار هم و در یکجا نفس کشیدیم و یکجا درد و رنج های بیشمار را تاب آوردیم. به هم شادی دادیم و غم های هم را تیمار نمودیم. امروز او دوباره در ان خراب اباد گرفتار شده. زهره ایی که ۶۲ ساله بیمار قلبی و قندی دارد. زهره را دوباره زندان کردند. او را که فشارهای طاقت سوز را تاب آورده و متنفر و پرخاشجو نشده. برای زهره همیشه ایران و مردمش و ازادی و صلح، حرف اول را می زد.
زهره که با گنجشک های از قفس پریده اوین طرح دوستی داشت و گنجشک های اوین او را می شناختند و گربه هایش نیز، و می دانند نباید سراغ پرنده ها بروند. امروز زهره در کدام سلول گام می زند؟ می تواند آیا گنجشک های اوین، این دوستان قدیمش را دوباره ببیند؟ می تواند دستش را زیر برف و باران بگیرد و به آسمان و قله توچال آنسوتر نگاه کند؟ سیگار لعنتی را دوباره می کشد و فرو می برد غصه را با انها؟ و ایا این بار به زنان سهم سیگار می دهند و زهره سردش نیست؟ ایا دوباره غم چشمانش شادی را اب می کند؟ و ایا روا است او را اینگونه در زندان دوباره اسیر نموده اند؟ زهره بعد از زلزله بم مدت زیادی پیگیر مسایل مردم آنجا بود. زهره بیم و امیدش، زنده ماندن انسان ها است. برای ان تلاش می کرد. با انهایی که علیه ایران حرف می زدند، کمتر سر سازگاری داشت. همین خصوصیات بود که سبب پیوستن زهره به مادران صلح بود و عضو ان شد. ایا رواست زهره دوباره در دنیای ازاد نفس نکشد؟ وکیل نداشته باشد؟ و کسی نداند چرا باید زهره در زندان بماند؟
دلشوره و دلشوره و درد حرف اول را می زند. رویای جوانی ارش در هم می ریزند. او را قبل از محاکمه نمایشی پیر می کنند و با او معامله می کنند و اورا تمام می کنند. اشک دریایی می شود بر گونه مادر ارش و محمد رضا زمانی، مادران پردرد بر زمین و زمان می کوبند.
لعنتی ها. انگار این رسم روزگارما شده. اما این سوی مرز. زندگی ادامه دارد با دلشوره و نگرانی. با مردم باید زیست و باید خندید. اینجا کسی چه میداند در درونت چه می گذرد؟ کسی چه می داند طناب دار چیست و حتی نمی دانند ارش در ۱۷ سالگی مرتکب جرم شده، او را برای اینکه وادار به اعتراف کنند، خواهر حامله اش را به گروگان گرفتند و پدر را تهدید به دستگیری نمودند و در بروی وکیلش بستند تا…
پنجره ها چشمهای نگران ازادی را فریاد می زند. نه نفر را پشت پنجره می بینی چشم و دست بسته به سوی آرش و علی می برند و نود نفر را دورتر نگاهداشته اند تا نظاره کنند عکس العمل ما زنده گان را… زندانیان گروگان حکومتند و حکومتیان انها را مورد معامله قرار می دهند.

عفت ماهباز، لندن

http://efatmahbaz.blogfa.com
efatmahbas@hotmail.com
ـ مهین فهیمی از اعضای مادران صلح را به همراه پسرش امید منتظری دانشجوی حقوق در ۷ تیرماه در خانه دستگیر نموده اند

ـ زهره تنکابنی از اعضای مادران صلح، زهره تنکابنی یکی دیگر از مادران صلح را روز ۷ دی ماه در خانه خود بازداشت نموده اند.
مادران صلح، جمعی از مادرانی است که برای صلح از سال ها پیش در چهارچوب های قانونی تلاش کرده اند.