امید منتظری

خاطره‏های راه راه و ماه میله‏دار

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on فوریه 3, 2010

[هژیر پلاسچی – وبلاگ حواری خورشید]  : لعنت به تو امید! لعنت به تو. چقدر باید این خاطره ‏های نکبتی من پر شده باشد از میله‏های سرد؟ حالا سایه می‏شوی. صدایت سایه می‏شود. دوات. می‏رود توی پیچ‏های مغزم. پیچ می‏خورد. حناق می‏شود توی سینه‏ام.

لعنت به تو امید! لعنت به تو. درست حالا که این همه کابوس روی دستم مانده است؟ درست حالا؟ مصیبت به مصیبت بخیه می‏خورد. با کوک‏های درشت زشت. کوهیار رفته است پشت میله‏ها. شیوا را برده‏اند. سعید دیگر نیست با آن خنده‏های رها. فواد، مهدی، سام، رشید، مهدی عرب را هم برده‏اند جاکش‏های زمانه‏ی من. تنهایی من را ندیده‏یی لعنتی؟

خسته‏ام امید! خسته‏ام به خدا. مگر چقدر ضجه باید انبار شده باشد توی سینه‏ام؟ یک کشیده‏ی آبدار هم طلبت باشد. یک کشیده‏ی آبدار برای این که رفته‏یی، ردیف شده‏یی، داری به این همه کابوس اضافه می‏کنی.

حالا رفیق! برادر! دستت را که گذاشته‏یی روی شانه‏ی آن‏که قبل از تو ایستاده است، پنجه‏هایت را فشار بده. رعشه‏های زندگی. زندگی کن رفیق! به جای من هم زندگی کن که این رسم فراموش شده‏ی روزگار من یعنی تو. یعنی تو بیایی، عینکت را بگذاری سه کنج پاهایت، تنبورت را بگیری توی بغلت، زخمه به زخمه رنج‏های زمان را آشوب کنی.

بمان امید! لبخندت را گم نکن. من هم که نباشم فرقی نمی‏کند. جهان با تو ادامه خواهد داشت. جهان با لبخند تو ادامه خواهد داشت. جهان ما به آدمی زنده است و آدمی برای من، همین حالا، یعنی امید. امید بمان برای جهان ما، برای ضیافت معجزه، برای آزادی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: