امید منتظری

ساعت دیر است به خانه برگردید،«علی شاه مولوی»

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 8, 2010

شعری برای تابستان هزار و سیصد و شصت و هفت

ساعت دیر است به خانه برگردید

از همان کوچه‏ی درخت‏پوشِ جوی‏گذر

 حالا حتما بچه گربه‏های بهاری بزرگ شده‏اند

و سهم ما از سیب‏های رسیده‏ی آن خانه‏ی قدیمی

بر شاخه‏های روی شانه‏ی دیوار مانده است

. کاش باز هم نام کوچه را عوض نکرده باشند

 چقدر دلشوره‏ی تو را که بهانه‏ی دیدن ساعت می‏کنی دوست دارم

چقدر می‏ترسم ساعتت را بی تو ببینم

مثل همه‏ی ساعت‏های خوابیده که نامه رسانان نابلد

لابه‏لای لباس‏های چروک آوردند یادت هست؟

از سکوت عقربه‏ها، سکون ناگهانی نبض‏ها

می‏شود حدس زد که …

ترسیدی؟ 

 در فاصله‏ی جابه‏جایی عددهای شش و هفت

ارواح آشنای بسیاری

راز سکون عقربه ساعتشان را بر تقویم دیوار رو به رو نوشته‏اند

حالا هر قدر هم دیر شده باشد

دیگر صاحبان آن ساعت‏ها به خانه برنمی‏گردند

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: