امید منتظری

طعم نامت در گلو سنگینی می کند

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on فوریه 9, 2010

حصار بی­هوده ایست گناه

طعم نامت در گلو

 سنگینی می کند

 «امید منتظری»

فایده ای ندارد،لعنت به این کلمات که هر وقت لازمشان داری گم می شوند.میلیون­ها و میلیون­ها کلمه،و دریغ از آن­هایی که کنار هم چیده شوند تا درست آن چه را که این روزها بر ما می گذرد بازگو کنند.چهل و پنج روز پیش را که بازهم با خبر دستگیری شروع شد،وقتی را که صورتت یخ می زند از شنیدن یک جمله ی خبری ساده که هضمش نمی کنی و دل و روده ات را به هم می ریزد از زور سنگینی:»خاله مهین و امید رو گرفتن».خبرهای بد همین طور است،بدون آن که بفهمیشان فقط کنار می آیی با تلخی واقیتشان. عادت کرده ایم نپرسیم چرا.وقتی فقط جواب سوال برای تو مهم است پرسیدنش فایده ای ندارد.مگر می توان دلیل قانع کننده ای پیدا کرد برای پریشانی خاطر این همه خانواده و دوست و رفیق؟مگر دلیلی هست برای به بازی گرفتن زندگی این همه آدم،انسان،مردم،مردمی که معنای این سرزمین اند؟مگر دلیلی هست برای آزار آن ها؟چه دلیلی برای دریغ کردن این همه انسان از زندگی،از حق زیستن،سالم زیستن،شاد زیستن و در آرامش زیستن؟اما همه ی این ها برای شما شوخی است.برای کسانی مثل شما همیشه شوخی بوده.. می خواهم برای شما بنویسم آقای بازجو،کارشناس ،کارشناس ارشد.شما آقای قاضی یا هر آقای دیگری که هستی و من نمی دانم که،تنها می دانم سرنوشت عزیزان ما در دست شماست،و این چه قدر خنده دار است!راستی هیچ وقت با خودتان فکر کرده اید به عمق این شوخی؟این که شما هر روز،پشت میز کارتان با زندگی عزیزترین های چند نفر،چند صد نفر،چند هزار نفر بازی می کنید؟هیچ وقت فکر کرده اید چه کسی این حق را به شما داده؟ می خواهم برایتان بنویسم که زن مهربانی که برای شما لابد خانم فهیمی ، متهم پرونده ی فلان، شماره کلاسه ی فلان است ،بیرون درهای آهنی قلعه ی شما، خاله مهین صدها دختر و پسری است که هر اخم و لبخندش دنیای گفتنی هاست.خواهر صدها زن و مردی است که گرمی دست هایش پناه روزهای تلخی و شوق روزهای شیرین روزگاریست که دیگر نیست،اما بود ،می توانست باشد.مادر شکوفه و امید است،راستی حضرت آقا ،شما می دانید شکوفه های امید یعنی چه؟ می نویسم که بدانید این زن،بی هیچ کلامی معنای مقاومت و ایثار است،معنای عشق و صلح است.واژه های آشنایی به تمام زبان های زنده و مرده ی دنیا،حتی زبان شما.جسارت که نه، حماقت می خواهد در بند کشیدن چنین زنی.جناب آقای رییس!باور کنید گستاخی بی مرزی است بازجویی کردنش به جای ستایش و تحسین. می خواهم از پسری برایتان بنویسم که همه ی این روزها ،جز یک سوال سمج به چیز دیگری در موردش نمی توانم فکر کنم:چه طور ممکن است که یک «انسان» توان دشمنی کردن با او را داشته باشد؟تعجبی ندارد که چشمانش را زیر چشم بند قایم می کنید.چه طور می توان در آن نگاه بهانه ای برای خصومت پیدا کرد؟اما صدایش را چه می کنید؟حرف هایش را چه؟ آقای بازجو چشم امید این ملت به امید هاست.به امید مهین،به امید مادرها و پدرهای این سرزمین.چه طور نمی بینید؟حتی ندیدن شما هم عجیب است.دشمنی هم مرز دارد آقای بازجو!چشم بندش را بردارید.باور کنید این مرز را در نگاهش می بینید. می بینید آقای برادر بزرگ ؟جای شما در زندگی ما آن قدر پر است که جایی برای کسی نمی ماند.این نامه قرار نبود برای شما باشد.این قرار بود نامه ی دل­تنگی های من باشد به خاله مهین و امید،نامه ی درد دل های روزهایی که نیستند.اما شما حتی در نامه های ما هم حضور دارید.درد دل­های باشد برای روزی که به این سوی دیوارهای قلعه ی شما آمدند، و نه به دست هایشان دست بند بود، نه به چشم هایشان چشم بند.این نامه هم باشد ارزانی شما. اما کاش این بار درست نگاه کنید،متهمین شما،عزیزان ما هستند

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: