امید منتظری

بمانی

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 15, 2010

برای همه ی امید های دربند

گفتنی ها کم نیست

بیا
بیا زودتر بگوییم

بیا که رفیق من! نمی دانم این بار که دست هایت بر افراشته در آسمان

به خیابان بروی ،باز کی می بینمت….
راستی چقدر آسمان این سرزمین دست مشت کرده دیده باشد خوب است؟

تو بگو!
به خصوص که شاعر هم هستی!

راستی آخرین شعرت را رو به کدام سحر سروده ای ؟
چشمان تو هم پر از آرزو بود، نه؟
می دانم
آخر آشناست نام و نشانه ات!

به خصوص که نامت هم  را به آرزوی بهروزی ها گذاشتند :امید!

بگو رفیق
بار آخر کی عاشق  بوده ای؟
شک ندارم ،آخر قلب شاعر که بی تپش نمی ماند!

بگو عزیز

دوباره بگو از هر چه گفته ای
بگو که می ترسم از آن سر بی ترست  که بروی و ندانمت!

بگو هر چه نگفته مانده
بگو
که می ترسم از آن  شوری که  در رگ هایت می دود؛

خون اعدامی و خون مبارز از پا ننشسته!

بیا و این بار سرود رفتن نخوان  و بمان و بگو….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: