امید منتظری

خاطره ای از امید

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 17, 2010

فکر می کنم حدود 6-7 سال سن داشتم و به سان همه پسر بچه های همسایه از صبح علی الطلوع با توپ دو لایه پلاستیکی بازی می کردیم و این وسط ها الک دولک و بادبادک با سریش و حصیر دزدیده شده از پرده مادر بزرگ و بازی با دخترهای محله که بازی های لوس خودشون رو داشتن نمک ماجرا میشد. یکی از بازی های مورد علاقه ما بازی «بابای کی زورش بیشتره بود» که همه دور وای می استادن و داد و بیداد که بابای من زورش بیشتره چون مثلا فلان کار رو کرده یا اینکه مثل آبادانی ها لاف می اومدیم که بگیم بابامون زورش بیشتره.توی همسایه های ما خانواده ای بودن که خانواده خیلی متفاوتی بودن و ار لحاظ فرهنگی شهره خاص و عام بودن. خانواده آقای فهیمی بزرگ معروف به آقا جون که یکی از خوش قلب ترین موجودات روزگار بود. خانواده فهیمی همیشه ماخوذ به حیا بودند و ما پسرهای محله همیشه فحش معروف نوه های آقای فهیمی رو مسخره میکردیم که اینا وقتی خیلی عصبانی میشن میگن «خر بی ادب». بگذریم در بین اون جمع بابای کی زورش بیشتره امید نوه آقای فهیمی هیچ وقت حضور نداشت .من از کنجکاوی تو بین حرفهای بزرگترها شنیدم که پدر امید اعدام شده .عصر همان روز وقتی با بچه های کوچه بازی میکردیم رفتم به امید گفتم تو بابات کجاست؟گفت رفته آلمان…گفتم نخیر هم بابات اعدام شده!یکی از نوه های آقای فهیمی اومد با پرخاش به من گفت که نخیر بابای امید رفته آلمان زود زود هم بر میگرده….اون روز وقتی گفتم اعدام شده نمیدونستم اعدام یعنی چی و دارم چی میگم ولی فکر میکنم امید می دانست و با شنیدن حرف من خیلی ناراحت شد اما اطرافیان همه با حمایت از او من رو به حاشیه روندن. یادمه وقتی رفتم ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم چنان کشیده ای نوش جان کردم که برق از سرم پرید
امید همان امید منتظری است فرزند مهین فهیمی

امید امروز در زندان است به اتهام محاربه در روز عاشورا
به اتهام محاربه در روزی که در خانه بوده
مادر امید ، مهین نیز در زندان است به همان دلیل
بدون وکیل بدون ملاقات بدون هیچ حق دیگری
می خوام یک جوری به امید بگم امید…امید عزیز….من هیچ نمیدانستم چی میگم
امید تو را به خدا بیا بیرون و بشنو این حرف رو
امید بیا بیرون
امید…شعرهای قشنگت رو خوندم به اندام نحیف تو محاربه که به معنای اسلحه به دست گرفتن و مبارزه با اسلام است نمی خوره
امید تو برای این توی زندانی که یک پرونده از پدر تو وجود داشت و توی بی تقصیر به کینه سیاه دلان الان توی سیاه چالهای این موجودات از خدا بی خبر هستی
امید تو را خدا بیا بیرون روح لطیف تو، طاقت توهین و تحقیر ندارد
امید بیا بیرون که میخوام یه رازی رو بهت بگم یه رازی که توی خیابون هفتم هیچ کس نمی دونه. یادته اون درخت کاج جلو خونه آقا جون رو؟ یادته یه روز اون درخت سوخت؟اون درخت رو من و علی و رضا شهبازی با هم آتیش زدیم بیا بیرون که این رو بشنوی و بخندی به این که خودمون بعدش اومدیم به آقا جون کمک کردیم خاموشش کنه چون 3 تا پسر بچه شر فکرش رو نمیکردن این آتیش اینقدر بزرگ بشه
امید بیا بیرون که ببینی چه آتیشی به جون کسانی که تو رو گرفتن افتاده
آتیشی که سعی می کنن با تهمت زدن به بقیه خاموشش کنند
اگر وزیر بگه گروه وابسته به چریک های فدایی اکثریت و اقلیت از تو هیولایی ساخته نمیشه یا اگر اون طرفی ها هم به تو بگن فعال چپ گرا باز هم تو چه گوارا نمیشی
امید به شرافتم قسم که بیش از هر چیزی در زندگی آزادی تو را خواستارم
آزادی مادر عزیزت و هر آنکه در زندان به خاطر عقیده اش بازداشت شده
زندانهایی که مملو از افرادی است جرمشان طرز فکرشان است
امید…..بیا بیرون،دست در دست مادرت و بیا باز هم شعر بگو که تو لیافتت بیش از این است که در اوان جوانی دیوارهای تاریک و بلند اوین را ببینی و رو به دیوار با دستانی از پشت بسته فریادهای یک پوفیوز رو بشنوی
بیا بیرون
فقط بیا بیرون

م.ق

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: