امید منتظری

دهه ی شصت نوینی را انتظار می کشیم؟

Posted in مقالات by کاربر on مارس 18, 2010

دستگیری ها در ایران شدت گرفته است ، هیچ دلیلی هم برای دستگیر شدن وجود ندارد. حضرات کما بیش در پی آن هستند که از ایران زندان بزرگی درست کنند و شعار زمان شاه : به امید روزی که هر ایرانی یک پیکان داشته باشد ، نو نویسی شده تحویل مردم شد :

به امید روزی که هر ایرانی دست کم یک زندانی داشته باشد

در میان خبرهای دستگیری ها ، حمله هایی که به خانواده های شهدا و زخم خورده های جمهوری اسلامی می شود ، چشمگیر تر است. انسانهایی که در طول سالهایی که از کشتار و نسل کشی جمهوری اسلامی میگذرد ، زخم های عمیق را بر تن تحمل میکنند ، این بار خود  مورد هدف قرار گرفته اند و اسیر زندانبانان شب شده اند.

برادر کیانوش آسا بعد از جنایتی که در حق این خانواده صورت گرفت ، زندانی میشود و بدون هیچ حکمی در زندان نگاه داری میشود. خانه ی پروین فهیمی ( مادر سهراب اعرابی )  را بارها تفتیش می کنند و عکسهای سهراب را از سر در خانه اش می کنند ، این درحالی است که اعلام میکنند که عوامل خارجی در قتل سهراب دست داشته اند. 
به سنگ قبر ندا بارها شلیک می کنند و موجبات مزاحمت خانواده را ایجاد میکنند این درخالی است که بارها اعلام کرده اند ، فیلم و تاتر ساخته اند که مزدوران خارجی در قتل ندا سهم داشته اند.

و خبر از دستگیری مهین فهیمی و امید منتظری میرسد. مادر و پسری که همسر و فرزند حمید منتظری ، یکی از اعدام شدگان سال 67 هستند. مهبن ار جمله کارشناس تاریخ ،  فعال حقوق زنان و از اعصای فعال انجمن مادران صلح است.  و امید ، پسر بچه ای که در زمان دستگیری و اعدام پدرش سن و سالی نداشت ، امروز مرد بزرگی است که خود در زندان به سر می برد.

مهین فهیمی و امید منتظری  

امروز نامه ای دریافت کردم ، از یکی از دوستان امید ، که به من حق داد با هر گونه تغییری این نامه را در وبلاگم منتشر کنم.

من نامه را خواندم ، و هیچ تغییری را در آن صلاح ندیدم.

این نامه را بخوانیم ، و ببینیم که در طول این سی سال به مردم ما چه روا داشته اند . چرا که گاه در دور و کنار می شنوم که بعضی فکر میکنند که آنچه رخ میدهد تنها مسئله ی این چند ماهه است :

همه چیز از بچگی شروع شد . همیشه همینطور است . وقتی نمیدانی. وقتی نباید بدانی. وقتی گناهی نداری از بابت اینکه نمیدانی. اما ما بچه های دهه 60 گناهکار زاده شدیم.دهه ای که گناهکارهستی مگر اینکه با هزار زحمت خلافش را ثابت کنی. تازه باز هم داروغه مختار است که باور کند یا نه. تازه فهمیده بودیم انگار ما کاری کرده ایم که خودمان هم خبر نداریم. بله ما فرزندان کسانی بودیم که انقلاب کردند و این بزرگترین گناه ما بود.
امید پسر آرام و کوچکی بود وقتی فهمیدم رازی در میان است.قبلتر که امید هنوز نبود و در راه بود بابا در زندان بود و قرار بود به زودی آزاد شود. اما انگار یکدفعه همه چیز به هم ریخت. انگار یک اتفاقی افتاد که ما بچه ها نباید میفهمیدیم مثل همیشه که بزرگترها فکر میکنند میشود چیزی را پنهان کرد از بچه ها …
اما من فضول تر از این حرفها بودم . فهمیدم که بابا دیگه زندان نیست. و وقتی که فهمیدند که من فهمیدم این را هم فهماندند که حالا حالا ها شکوفه که دیگر بزرگ شده بود و می فهمید معنی نبودن آغوش پدر را نباید از این خبر آگاه میشد که بابا دیگر زندان نیست. اما امید بی خیال از همه جا بود. کوچکتر از آن بود که بفهمد.
من هر وقت آنجا بودم این راز را همراه خودم داشتم. چیزی که کسی نمیدانست از بچه ها.ولی کم کم فهمیدم همه میدانند جز امید و شکوفه ! اصلا دیگر جرات نمیکردم به صورتش نگاه کنم. فکر میکردم هر روز با هر نگاه دارم بهش دروغ میگویم.
هنوز نمیدانستم بابا کجاست اما میدانستم که دیگر بر نمیگردد.
شهید حمید منتظری که ناجوانمردانه توسط جلادان خونریز و بی شک بی عقل حکومت کنونی ایران به قتل رسید از جانباختگان جنایت علیه بشریت در سال 67 بود.
هنوز هم نمیدانم کجاست. هیچکس  نمیداند. میگویند یک جایی گوشه های گورستان خاوران خوابیده و نگران ماست.
امروز اما امید خوب میفهمید. میفهمید که مادرش این سالها بیهوده رنج نکشیده. میفهمید که اینهمه که امروز می فهمد حاصل تحمل این همه سال این همه نگاه نامرد پدر کش بوده است.
میفهمید که دیگر نباید از نداشتن بابا ناراحت باشد. باید افتخار کند که فرزند شهید بی سهمیه و استثناست !
  و فهمید که این مسئولیتش را بیشتر میکند. اینکه این همه سختی کشیده و آبدیده شده.
وقتی سهراب رفت همه مان خوابزده شدیم انگار که یک فیلم ترسناک گذاشته اند و هرگز تمام نمیشود. مثل یک توهم. مثل یک کابوس شبانه. کسی باور نمیکرد.آخه امید و سهراب با هم بزرگ شدند. در کنار خیلی های دیگر از ما شهروندان درجه دو !
انگار شمارش معکوس برای ما بچه های دهه شصت شروع شد با مرگ سهراب.
امروز اما امید زندان است. برای آزاد کردن مامان  با پای خودش رفت و دیگر چند روز است که برنگشته.
من این گوشه دنیا نشسته ام و کاری نمیتوانم بکنم و فکرم شب و روز این شده که چه کار میتوان کرد.مثل شکوفه که نشسته اون سوی دنیا و حتما» چون قوی تر از من است مشغول کاریست که می شود کرد اما میخواهم همه مدعیان نفی خشونت که خودم هم جزوشان هستم بدانند و به همه آنها که با این تز ما حال میکنند و هر روز چاقوها و چماقهایشان را تیزتر میکنند بگویم هر چند بارها کتک خورده ام و باز هم لبخند زده ام اما سرمایه اندکی دارم که جانم است. اگر مویی از سر امید کم بشه یا خونی از دماغ مادرش بیاد انقدر احمق هستم که مثل احمقهای مزدور شما به قیمت مرگ خودمم شده بهتون نشون بدم که چقدر جون آدم بی ارزشه این روزها …

به نقل از وبلاگ زنانه ها   6 ژانویه 2010

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: