امید منتظری

دلم برای امید سخت تنگ است

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 28, 2010

دلم برای امید سخت تنگ است

می ترسم ،  از این روزهای سخت که باران چشمانم تنها نرمی آن است ، سخت می ترسم.

گاهی می ترسم آنقدر سخت شوم که دیگر چشمانم هم نبارد.

می ترسم

شب که می شود بانوی وحشت نرم و لطیف می خرامد

سخت و محکم ندا می دهد:

» ببار ، وقت است

ببار !   »

شب که می شود دلم هوای سفره رنگین خانه مادربزرگ را می کند

دلم هوای کودکی صورتی ام را می کند و یادم می آید

آن روزها خدا زود می آمد

او زیر چادر مادربزرگ لانه داشت و با دعای او می آمد.

من بزرگ شده ام شاید !

بزرگ شده ام ، اما در همان دنیای کودکی با مادر بزرگ جادویی ام زندگی می کنم.

کودکی ام می گوید:

» هر رنجی که می رسد خود خدا می آید

او می آید

با چادر بلند سفیدش می آید

او بر زمین سرد رنج ، امید می کارد

خود خدا می آید !  »

…………………….

اما نمی دانم چگونه است که این روزها او دیگر نمی آید این روزها انگار او هم گم شده است ، او هم نمی آید.   شاید هم آمده باشد!!!

شاید قبل از آنکه به خانه ما برسد ، چادرش از رنج ایران زمین سیاهی شب را به خود گرفته است.

شاید  …….

کاش خدا بیاید

کاش خدا با بوی روز های کودکی بیاید

دلم برای امید سخت تنگ است

کاش خدا با خنده های امید بیاید !

کاش……….

میم .ف

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: