امید منتظری

خاطره ای از امید

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 17, 2010

فکر می کنم حدود 6-7 سال سن داشتم و به سان همه پسر بچه های همسایه از صبح علی الطلوع با توپ دو لایه پلاستیکی بازی می کردیم و این وسط ها الک دولک و بادبادک با سریش و حصیر دزدیده شده از پرده مادر بزرگ و بازی با دخترهای محله که بازی های لوس خودشون رو داشتن نمک ماجرا میشد. یکی از بازی های مورد علاقه ما بازی «بابای کی زورش بیشتره بود» که همه دور وای می استادن و داد و بیداد که بابای من زورش بیشتره چون مثلا فلان کار رو کرده یا اینکه مثل آبادانی ها لاف می اومدیم که بگیم بابامون زورش بیشتره.توی همسایه های ما خانواده ای بودن که خانواده خیلی متفاوتی بودن و ار لحاظ فرهنگی شهره خاص و عام بودن. خانواده آقای فهیمی بزرگ معروف به آقا جون که یکی از خوش قلب ترین موجودات روزگار بود. خانواده فهیمی همیشه ماخوذ به حیا بودند و ما پسرهای محله همیشه فحش معروف نوه های آقای فهیمی رو مسخره میکردیم که اینا وقتی خیلی عصبانی میشن میگن «خر بی ادب». بگذریم در بین اون جمع بابای کی زورش بیشتره امید نوه آقای فهیمی هیچ وقت حضور نداشت .من از کنجکاوی تو بین حرفهای بزرگترها شنیدم که پدر امید اعدام شده .عصر همان روز وقتی با بچه های کوچه بازی میکردیم رفتم به امید گفتم تو بابات کجاست؟گفت رفته آلمان…گفتم نخیر هم بابات اعدام شده!یکی از نوه های آقای فهیمی اومد با پرخاش به من گفت که نخیر بابای امید رفته آلمان زود زود هم بر میگرده….اون روز وقتی گفتم اعدام شده نمیدونستم اعدام یعنی چی و دارم چی میگم ولی فکر میکنم امید می دانست و با شنیدن حرف من خیلی ناراحت شد اما اطرافیان همه با حمایت از او من رو به حاشیه روندن. یادمه وقتی رفتم ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم چنان کشیده ای نوش جان کردم که برق از سرم پرید
امید همان امید منتظری است فرزند مهین فهیمی

امید امروز در زندان است به اتهام محاربه در روز عاشورا
به اتهام محاربه در روزی که در خانه بوده
مادر امید ، مهین نیز در زندان است به همان دلیل
بدون وکیل بدون ملاقات بدون هیچ حق دیگری
می خوام یک جوری به امید بگم امید…امید عزیز….من هیچ نمیدانستم چی میگم
امید تو را به خدا بیا بیرون و بشنو این حرف رو
امید بیا بیرون
امید…شعرهای قشنگت رو خوندم به اندام نحیف تو محاربه که به معنای اسلحه به دست گرفتن و مبارزه با اسلام است نمی خوره
امید تو برای این توی زندانی که یک پرونده از پدر تو وجود داشت و توی بی تقصیر به کینه سیاه دلان الان توی سیاه چالهای این موجودات از خدا بی خبر هستی
امید تو را خدا بیا بیرون روح لطیف تو، طاقت توهین و تحقیر ندارد
امید بیا بیرون که میخوام یه رازی رو بهت بگم یه رازی که توی خیابون هفتم هیچ کس نمی دونه. یادته اون درخت کاج جلو خونه آقا جون رو؟ یادته یه روز اون درخت سوخت؟اون درخت رو من و علی و رضا شهبازی با هم آتیش زدیم بیا بیرون که این رو بشنوی و بخندی به این که خودمون بعدش اومدیم به آقا جون کمک کردیم خاموشش کنه چون 3 تا پسر بچه شر فکرش رو نمیکردن این آتیش اینقدر بزرگ بشه
امید بیا بیرون که ببینی چه آتیشی به جون کسانی که تو رو گرفتن افتاده
آتیشی که سعی می کنن با تهمت زدن به بقیه خاموشش کنند
اگر وزیر بگه گروه وابسته به چریک های فدایی اکثریت و اقلیت از تو هیولایی ساخته نمیشه یا اگر اون طرفی ها هم به تو بگن فعال چپ گرا باز هم تو چه گوارا نمیشی
امید به شرافتم قسم که بیش از هر چیزی در زندگی آزادی تو را خواستارم
آزادی مادر عزیزت و هر آنکه در زندان به خاطر عقیده اش بازداشت شده
زندانهایی که مملو از افرادی است جرمشان طرز فکرشان است
امید…..بیا بیرون،دست در دست مادرت و بیا باز هم شعر بگو که تو لیافتت بیش از این است که در اوان جوانی دیوارهای تاریک و بلند اوین را ببینی و رو به دیوار با دستانی از پشت بسته فریادهای یک پوفیوز رو بشنوی
بیا بیرون
فقط بیا بیرون

م.ق

به متهم ردیف سوم جنگجوی بی سپر

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 17, 2010

خبر را خواندم …
6 سال !
6 سال پشت میله ها برای تو کم است. 6 سال برای شکستن این اراده ثانیه ای بیش نیست. برای تو که بیست سال است در این زندانی و در دلم به قاضی مار دوش این روزها خندیدم که 6 سال به عمر خود باور دارد. او که میداند بارها به 70 میلیون بار مرگ محکوم شده عجیب است که این روزها از ترس حکمهای پنج شش ساله می دهد.
حکم را خواندم و دوباره خندیدم به اینکه می دانستم تو زودتر از آنچه فکرش را می کنی آزاد خواهی شد . مثل همه دوستان در تبعیدت که روزی به 15 سال زندان فکر می کردند ولی امروز هر روز با تلاشهایشان حلقه محاصره ایران در بند را تنگتر می کنند.
حکم را خواندم و به تو حسادت کردم. به اینکه اینقدر توجه دنیا را به خودت جلب کرده ای هر چند نمیدانی و در زندان جز اثرات استقراغ چند بازجو تحت عنوان روزنامه رسانه دیگری وجود ندارد و در آنها چیزی جز تخم نفرت نیست و اینکه آنجا چه دوستان خوبی داری و یک آدم معمولی مثل من باید چه کار کند که این همه شاعر و روزنامه نگار و استاد و دانشجو را یکجا ببیند جز اینکه به اوین سری بزند !
دوباره حکم را خواندم و این بار گریستم برای تو. برای تو که هنوز خنده های کودکانه ات از ذهنم پاک نشده. از اینکه هنوز داغ این گناه نا کرده به پیشانی نسل ما حک شده. از این همه جنگجوی بی سپر سرزمینم که تنها جرمشان فکر کردن است …

الف.الف

Posted in مقالات by کاربر on مارس 17, 2010

کاوه سلطانزاده

از آزاد شدن امید خوشحال نخواهم شد. آزاد بودن حق امید های منتظری است. از دریغ شدن این حق از هر انسان آزادی سرشار از خشم می شوم و با آزادی اش تنها اندکی از خشمم کاسته می گردد چرا که جبران روزها و شب هایی که امید ها به ناحق در بند گذرانده اند به هیچ وجه امکان پذیر نیست، پس همچنان خشمناک می مانم پس از آزادی هر زندانی. از امید های ما حقی سلب می گردد و با بازگرداندن نصفه و نیمه این حق در سرور غرقمان می کنند به خیال خویش.

علامت سوال از ذهنم محو نمی شود. سیستمی که تحمل کوچکترین حرکت جمعی بر خلاف میلش را ندارد چطور تجمع خانواده و دوستان زندانیان را در مقابل اوین بر می تابد. هر شب، چندین و چند شب. هر روز یا هر شب تعدادی از گروگان ها آزاد می شوند و در هیاهو و سرخوشی خبر این آزادی، خبر دستگیری دیگری، خبر سلب آزادی دیگری محو می شود و به چشم نمی آید. اینجاست که فاجعه رخ داده است. آیا سرکارمان گذاشته اند؟ حتی اگر این جایگزینی اتفاق نمی افتاد شاد نمی شدم. منتی که بر سر آزاد شدگان می گذارند و به واسطه آن در خارج از زندان همچنان اسیر نگاهشان می دارند و از حق دیگری که زندگی اجتماعی باشد محرومشان می کنند بر تافتنی و سکر آور نیست. مشوق ادامه این روند هم باور پذیری عمومی آن در مدت اخیر بوده که مصممشان کرده است در ادامه آن. مسابقه عکس نگاری با جدید ترین آزاد شده و لبخندهای ابلهانه ای که همه چیز را بهتر از وضعیت نرمال تصویر می کند. انگار که از اول هم اتفاقی نیافتاده است.

بارها در خلوت از خود پرسیده ام که دوره کنندگان نو رها شده آیا در لحظه ای که به دوربین روبرو لبخند می زنند آیا از خود باز هم پرسیده اند که پس رایمان چه شد؟ پس نداها و سهراب ها را که کشت؟ امشب به کدام خانه یورش می برند؟ فلانی آواره کجا شده؟

مدتی است شعورمان را به بازی گرفته اند به ساده ترین وجه ممکن. تنزل توقع عمومی به آزادی امید های در بند ناشی از سو استفاده قدرت حاکمه از احساسات برانگیخته جامعه است. آزادی هر امید، امید دیگری را در بند می کند تا اینکه به خیالشان عادت کنیم تا به ریشمان بخندند. جای خوشحالی نیست. این آزادی نیست. در بند شدن هر امید حقی را نه تنها از امید و خانواده و دوستان بلکه از جامعه ای سلب می کند که به امیدهایش زنده است.

جای خالی امیدهایمان را گرامی می داریم. برای آزادی شان هر آنچه از دست بر می آید انجام می دهیم ولی عادت نمی کنیم.

امید بهار ( به بهانه دل تنگی هایی برای امید منتظری)

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on مارس 16, 2010

خبر این است،

گر برای آمدن بهار، خودرا نرسانی،

از قاصدک شنیده ام؛

من این پیام پیک صبا؛

که بهار به امید تو؛ در راه است؛ امید جان،

ما را که هیچ؛

به حرمتی که امید بهاری؛

زود بیا

سه شنبه 16 مارس2010

به نقل از وبلاگ به سیاهی پرهام

نامه ای به متهم شماره سه

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 16, 2010

توضیح: نام نویسنده ی مقاله در اخبار روز محفوظ است

خوب بچه همهمون رو سر کار گذاشتا! متهم که نه به قول بچه ها «تهمتن» بودی. نامرد قرار نبود تو تو نمایش بازی کنی مگه همیشه من شهر قصه رو اجرا نمی کردم؟ حالا دیگه جای ما بازی هم می کنی؟ اما الحق که عالی بودی. عالی که نه بهترین.
«استاد من، آقای من، چرا باز غیبت زد؟» چی می گفتی مگه تو؟ مونس تنهایی های همهممون، اون خونتون؛ خونه ی شما که نه انگار خونه ی ما بود.
وقتی دیدمت هنوز مو رو سرت داری با خودم گفتم اینم یکی از اون هزار و یک فنی که کچل ها بلدن. یادت نرفته که من و تو تو کچلی کورس می ذاشتیم با همه دنیا؟! اما بهم بگو این فن آخر رو چه جوری یاد گرفتی؟ اینکه وایستی، اینکه نگاه کنی تو چشماشون، اینکه از عشق به پدر حرف بزنی! که دوسش داشتی و «همه جا گشتی پی اش، نرسیدی تو بهش».
بابا ایول پسر. دست مریزاد. غصه که نه می بالیم بهت. چرا گریه می کنم؟
به قول خره «تقصیر ما که نبود
هر چی بود زیر سر چشم تو بود
یه کاره تو را ما سبز شدی
ما رو عاشق کردی
ما رو مجنون کردی
ما رو داغون کردی … حالیته؟»
می دونم دنیا که آخرش نیومده هنوز! اما بالاخره رفقا هم حق دارن گله بکنن از هم مگه نه؟ شبای پشت اوین که یخ می زنه آدم تا مغز استخون وقتی می خوام شعر بخونم تا گرم بشم به خودم می گم تو دنیا فقط دو نفر بلدن دکلمه کنن اولیش «الف.بامداد» دومیش «الف.میم»*. بامداد که داشتیم، «امید»مون کمه که میاد.
بچه نشو! زندونی که تو بری توش که دیگه زندون نیست «مجمع دلشدگانه». به قول نقال شهر قصه:
«ای دیگه عاقبت آدم عاشق اینه»!
دلم برات تنگ شده پسر. بسه دیگه، ناز کردی تا ثابت کنی بدون تو نمی شه؟ باور کن نمیشه، باور کن.

پی نوشت:
* اول اسم و فامیل «امید منتظری» که در خبرگزاری های دولتی درج شده است.

امضاء محفوظ

دوشنبه  ۱۲ بهمن ۱٣٨٨ –  ۱ فوريه۲۰۱۰

به نقل از اخبار روز

از اوین تا خاوران , تهــران است…

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 16, 2010

درود بر تو امید, امیدها…
بالاخره توهم رفتی پشت آن دیوار, پشت همان دیواری, که چشم بند و دست بند و شلاق و توهین… حاکم است. گوشت و استخوان و ایمان و آگاهی در اتحاد هم در کنار تو می زییند تا آزادی چــه سرودی دیگرگونه بسراید.
امیدعزیز؛ بند بند درب و دیوار آنجا سخن می گویند. بازجوها و شکنجه گران پــــدر و عموهایت امروز بازجوی تو هستند. هیچ نیازی نیست به تو چشم بند بزنند تا نبینی و نشناسی شان. آنان را تنها خواجه شیراز نشناخته. آثارشان در همه جا است. در هر کوی و برزن, در هر خانه و کاشانه ای, فراتر از میهن در چهارگوش این هشت بهشت گیتی که تو می دانی از کارنامه سی ساله شان چه نهفته است.
از اوین تا خاوران تهران است. زندان است.
همه از هوای آلوده تهران می نالند. می گویند سرب دارد. آری درست می گویند سرب دارد. میدانی برای چه؟ هوا در ایران سی سال است سرب دارد.
شفق خونین است. هر صبح دم, که شهر از خواب یاس آلود بر می خیزد, باد, غبار برآمده از خاوران ها را به بام تهران می رساند.
غبار خفتگان سی ساله, غبار دلهای دریده از درد عشق به آزادی و میهن. هوای تهران سربی است. اما آلوده نیست. غبارآلود است. آنانی که تو را دربند نمودند, و دیگرانی را که از بند جان رهانیدند و بر خاک نهادند می دانند سرب برای سینه هایی خطرناک است که قلبی عاشق در میان دارند. از خانه, خیابان, دانشگاه, و کارخانه می ربایند. یک یک, دو, دو و چند چند در قفس هایی که آماده کرده اند جای میدهند. آنان خبره اند در کار خود, پرکار و پرهنرند. چندین سال و چندین نسل در این کارند. فقط ابزارشان تغییر کرده است. تو و برادران و خواهرانت خیلی کوچک بودید, انجایی که امروز جای گرفتی, مردان و زنانی دیگرگون در زنجیر بودند.
کارکنان هم این ها بودند که تو را به زنجیر کشیده اند. خیلی خوب تو و دوستانت را می شناسند.
چون پـــدر و عموهایت را به ازمونی تلخ, در ظلمت بی خبری و جهل با فرمان ایت الله شان دسته جمعی در خاک نهادند. تا فراموش شوند. تا فراموش کنند آنانی که ماندند.
حتما در طول روز ساعت هواخوری داری؟ به آسمان نگاه کن, آسمان اوین را سی سال است از محیط چهارگوش دیوارهای بلند سیمانی با سیم خاردار و نگهبان مسلح نگاه می کنند. آنانی که تورا پروردند, مانند تو به این نیلگون بی انتها می نگریستند. خیلی از آنان, ماهها, نه آسمان را دیدند, نه آفتاب و ستاره ها را, امروز سیر بنگربه آسمان, بجای همه آنانی که این قاب یک رنگ را نتوانستند ببینند. در همان حیاطی که تو قدم می زنی, هیاهوها هنوز زنده است. صداها به گوش می رسد. گوش بر دیوارها بسپار, شعرهاست که خوانده می شود, زمزمه اش را خواهی شنید. دل بسپار به دل سپردگان آنجا, آنان با تو هستند در آنجا, تو تنها نیستی.
این سوی دیوار, برای دل شما دلهای بیشماری می تپــد.
هر روز با یاد شما هزاران امیـــــد در دلها زنده میشود.

ک. معمار

چهارشنبه  ۱۲ اسفند ۱٣٨٨ –  ٣ مارس۲۰۱۰

به نقل از اخبار روز

امیدم، «دل خلقی است در مشتت،امید مردمی خاموش هم پشتت»

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 16, 2010

به امید منتظری و دیگر زندانیان سیاسی

دو سال بیشتر نداشت که پدرش را به پای چوبهٔ دار فرستادند به جرم دگراندیشی. گریه کرد، مشت به در بسته کوبید، فریاد کشید  و گفت: چرا،چرا،چرا؟ مگر چه کرده بود؟!مگر چه گفته بود؟! اما صدای گریه‌ها‌ی شبانه و فریاد‌هایش به گوش هیچ کس نرسید به جز…مادرش!

او اکنون بیست و سه سال دارد. درهای نفرت انگیز اوین  بر روی او بسته شده است. از صدای بسته شدن در بر خود لرزید، از هجوم خاطره‌ها دوباره بر خود لرزید. دست باز کرد که مادر را سخت به آغوش بکشد…

-«گلم تو دیگه مرد شدی! نمیتونی‌ با مامانت تو یه سلول باشی‌!»

آه امیدم!

آه دیوارها، دیوارهای اوین!

پدرش را از او گرفتید، آزادیش را از او گرفتید، مادرش را چرا آخر؟!

گلم!

فریاد نکش، نیازی نیست! که این بار صدای سکوتت را جهان شنیده است.

گلم!

مشت نکوب به دیوارها، نیازی نیست!

گلم!

لگد نزن به دیوارها، نیازی نیست!

دیوار‌ها را نوازش کن امیدم! رد دستان قوی پدرت را پیدا خواهی‌ کرد – یادت باشد گلم که او از همهٔ باباها قوی‌تر بود که اگر نبود بر سر دار نمی‌شد.

گلم!

به دیوار‌ها دست بکش! دستان مادرت در انتظار لمس دستان توست.

امید!

به دیوار دست بکش!رد دستان دوستان در بندت را خواهی‌ یافت،

رد تاریخ آزادی خواهی‌ را!

گلم، امیدم!

دیوارهای اوین،دیوارهای سلولت را لمس کن،

از خجالت تو فرو خواهد ریخت!

می‌دانم.

امید جان گوش کن،می‌ شنوی؟

زندانیان پیش از تو نام تو را بارها و بارها خوانده اند:

«امید»

پدرت نام تو را دوباره و دوباره تکرار کرده است:

«امید»

گوش بسپار، می‌‌شنوی؟! دوستان در بندت نام تو را می‌خوانند:

«امید»

گوش کن امید،

مادرت نام زیبای تو را فریاد می‌‌زند:

«امید»

گلم!

بدان که اگر دیوار‌ها‌ی اوین تو را فراگرفته، ما را در زندانی بزرگ‌تر به بند کشیده‌اند:

زندان ایران

گلم می‌‌شنوی؟!

شکوفه سخت نفس می‌‌کشد در دنیایی که آزاد می‌‌خوانندش

می‌‌شنوی صدای نفس‌ها‌ی تند و کوتاهش را؟

گواهی است که او هم در بند است.

گلم!

اما نگران نباش که ایران نام تو را می‌‌خواند:

«امید»

که ایرانی‌ نام تو را می‌‌خواند:

«امید»

ندای آزادی را کشتند گلم،صدایش بلندتر شنیده شد!

امید جان،تو را هم در بند کرده اند

گوش کن اما گلم!

می‌ شنوی؟!

«ندا» نام تو را می‌‌خواند:

«امید»

امیدم،

«دل خلقی است در مشتت،امید مردمی خاموش هم پشتت

۱۶ بهمن ۱۳۸۸ ماهی سیاه کوچولو
به نقل از وبلاگ خودنویس

دوپرده؛ تا پایان نمایش به رنگ ارغوان( به بهانه صدور حکم امید منتظری)

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 16, 2010
خبر این بود :
«امید منتظری به شش سال حبس تعزیری محکوم شد»
هنوز هم گیج و مبهوتم؛ هنوز نمیتوانم درک درستی داشته باشم.
تحلیل رفتار دولتیان زیاد هم مشکل نبود. همانطور که انتظار میرفت؛ آنها که بزرگترین خطر را در سالروز پیروزی انقلاب میدیدند؛ تمامی تلاش خود را متمرکز نمودند تا از هر طیف و گروه فعال و غیر فعال، زنده و یا فسیل شده؛ تعداد قابل تاملی از پر رنگ ترین فعالان آنها را؛ از حد فاصل عاشورا؛ تا ده,پانزده روز مانده به بیست و دوم بهمن به زندان بیاندازند. و با این تدبیر, فی الواقع همچون برنده، طرف مقابل را از دوراهی باخت باخت مورد نظر خود عبوردهند.
از همین رو، در ابتدا با دست آویز قراردادن هتک حرمت امام حسین(ع) و روز عاشوراقدام به بازداشت حدود 1480 نفر طی 5 روز و سپس در طیف دوم دستگیری ها؛ اقدام به بازداشت عمده فعالین مطرح سیاسی در همه طیف ها؛ (از قبیل فعالین چپ, اعضای کمپین … , کانون مدافعان حقوق بشر, فعالین دانشجویی, فعالین زنان,دفتر تحکیم, ادوار و …) نمودند. سپس در اقدامی نو (که از حیث سرعت عمل, در رسیدگی به اتهامات؛ نقطه عطف دستگاه قضایی بشمار میرود)؛ و در کوتاه هترین زمان ممکن؛ اقدام به بررسی؛ بازجویی،تفهیم اتهام؛ تشکیل پرونده؛ برگزاری دادگاه و صدور احکامی نمودند که هدف از آنها ایجاد رعب و وحشت عمومی بود.
اما؛ خام اندیشی است اگر صدوراین احکام را فقط؛ با هدف زنگ خطری برای ترساندن توده مردم برشمریم.
تا دمی پیش از طلوع آفتاب بیست و یکم بهمن ماه، احتمال تکرار دهه شصتی دیگر؛ هر آن بیشتر و قوی تر میشد.
در این میان؛ همچنان که زمان میگذشت، در یک سو مردم؛ دهان به دهان، وحشتی مستور اما لاجرم از یاداوری زخمی نه چندان کهنه را, به امید کاسته شدنش؛با هم تقسیم میکردند؛ و آنسو تر؛ گروهی کارشناس سپید و سیاه، گردهم آمده بودند تا شرایط حاکم بر جامعه؛ میزان ترس عمومی و وضعیت فشارهای بین المللی را در برابر، تنش ناشی از اجرای احکام سنگین صادرشده قراردهند، و تصمیم نهایی اخذ گردد.
اینگونه بود که قبل از بیست و دوم بهمن ماه، بزرگتر؛ حَوِّل حالَنایِ مردم را، آمین گفت و از در رحمت و بزرگواری، یک شبه، هشت حکم اعدام صادره را شکست و هفت متهم به محاربه را قبل از صدور حکم اعدام، زندگی دوباره عطا فرمود.
و اکنون که چند روزی مانده تا نیمه اسفندماه؛ بسیاری از آنها که در طول این مدت با اتهام محاربه و به عنوان برگ برنده ای در دست حکومت، در اوین بودند، تا چنانچه باد، بر میل حضرات نوزید، دهه شصت دیگری را خلق کنند؛
همگی آزاد شده اند،
و یکی دو پرده بیش به پایان نمایش، حکومت ارغوانی؛ نمانده است.
پرده اول؛ جگرم را میسوزاند.
پرده اول نمایش اقتدار یک حکومت است در برابر چند خانواده، چند نفر، چند کَس.
آنان که بیشتر از همه، تاوان دادند در این انقلاب.
مردانی؛ همچون؛ تو امید ،
شیرزنانی، همچون مادرت،
آری، براستی مادرت؛ که عجب صبور است و مقاوم،
که شرمم میگرفت؛ از خودم، وقتی با همه غمهابش،
امید میداد؛ به دیگران.
براستی؛ اگر در این سالهای فقدان پدر، مادرت تخم کینه و عداوت میکاشت در دلت؛ آنگاه؛ با تو و او چه میکردند.
شاید مشکل ثقل ادراک ماست و شاید هم …
هرچه که باشد؛ اگر حاصلِ کینه توز پروراندن؛ بی هویت رشد دادن؛ و خیانتکار پروری، ثمره اش؛ برومندی چون تو و امثال توست،
باید،
جای دعای نزول باران و سجده های استغفار،
همگی دست به دعا برداریم؛ که نسل آتی،
از بن؛
خیانتکارانی وطن فروش و ازعیادی استکبار و جیره خوار اجنبی باشند؛
چراکه امید و امیدهایی؛ که امید امام هم، روزی به آنها بود؛ در پس این همه صفات ذاله؛
نه به قدر وسعشان که به قدر انسانیت و صدقِ طینت ذاتی خود، ماندند در این دیار و برای سرافرازی ایرانِ آباد و آزاد؛ کوشیده اند.
وما که دیروز انتظار صدور حکم اعدام را برایمان عادی جلوه دادند، امروز با صدور شش سال حبس برای یک تازه جوانمان، در تنهایی عاری از سرزنش غیر، از اقبال بلندش، هورا میکشیم.
بعضی ها، چندین برابر ما تاوان رهایی » آزادی » را از بند میپردازند.
و اما پرده آخر،
کارد به استخوان رسیده و عالیجنابان رنگارنگ؛
عدالت علی(ع) و احقاق حق ملت را؛
به مسلخ مصلحت؛
مثله میکنند؛ در برابر پاداش درخوری؛ بنام بقاء حکومت.
آخرین پرده نیز میآید و عالیجناب وزین، اقامه میکند, نماز جمعه مسلمین پایتخت را
و آنقدر یکی به نعل؛ یکی به میخ، تا زمینه را؛ محیا کند؛ برای برپایی مجلس توبه و استغفار دوزخیان اوین، در پیشگاه بزرگتر.
تا برای بار دوم؛بخشش و رأفت اسلامی را؛ به رخ کشیده؛ عیان سازد.
و من هنوز هم گیج و مبهوتم.
نه از عدم ادراک بازی سیاست و سیاست بازی حکومت؛
بلکه, مانده ام, در یافتن پاسخی منطقی؛
تا بدانم, چرا وقتی به مرگمان میگیرند,
برای تب کردنمان,
مجلس پایکوبی و سرور ترتیب میدهیم.
خداوندا:
تو جان میبخشی و اینجا؛ به فتوای تو میگیرند جان ازما
سه شنبه 2 مارس 2010
به نقل از وبلاگ به سیاهی پرهام

کلیپ برای آزادی امید

Posted in صوتی تصویری by کاربر on مارس 14, 2010

اگر امکان دیدن کلیپ را در یوتوب ندارید از اینجا دانلود کنید

جناب آقاي قاضي، آيا داشتن گرايش چپ، انديشه‌اي مجرمانه است؟

Posted in مقالات by کاربر on مارس 14, 2010


كاوه مظفري

وقتي رفيق چاوز، با آن قامت متفاوتش، دستان برادر محمود را به نشانه اتحاد مي‌فشرد، هيچ مقام دولتي نگران تبليغ گرايشات كمونيستي نبود. نمي دانم چرا وقتي نوبت به جوانان اين سرزمين مي‌رسد، متفاوت انديشيدن، مصداقي براي مجرميت مي‌شود. متن كيفرخواست يكي از متهمان دادگاه حوادث روز عاشورا، به نام الف.م. از زبان نماينده دادستان تهران چنين است: «اين متهم برخوردار از گرايش چپ كمونيسم از نوع جديد چپ نوانديش است كه متهم به 1) اجتماع و تباني با هدف اقدام عليه امنيت كشور، و 2) فعاليت تبليغي عليه نظام با حضور در اغتشاشات روز عاشورا و مصاحبه با راديو و رسانه‌هاي بيگانه است»*.

جناب آقاي دادستان، سوال اينجاست: آيا داشتن «گرايش فكري چپ»، مصداق عملي مجرمانه است؟ بر اساس كدام ماده قانوني، مي توان فردي را با برچسب «عقيدتي» به عنوان متهم به دادگاه معرفي كرد؟ نكند شما به جاي رفتار و عملكرد افراد، مي‌خواهيد عقايد و افكار آنها را محاكمه كنيد؟ نكند دستگاه قضايي به دوران تفتيش عقايد رجعت كرده است؟ يا اينكه به جاي اجراي قانون، ايجاد جنجال رسانه‌اي به وظيفه دادسرا تبديل شده است؟

محض يادآوري عرض مي‌كنم، طبق اصل بيست و سوم قانون اساسي: «تفتيش عقايد ممنوع است و هيچكس را نمي‌توان به صرف داشتن عقيده‌اي مورد تعرض و مواخذه قرار داد». همچنين، بر اساس ماده نوزده ميثاق جهاني حقوق بشر: «هرکس حق آزادی عقيده و بيان دارد، اين حق دربرگيرنده آزادی داشتن عقيده بدون مداخله، و آزادی در جستجو، دريافت و انتقال اطلاعات و عقايد از طريق هر نوع رسانه‌ای بدون در نظر گرفتن مرزها می‌شود». و نيز، طبق بند يازده قانون احترام به آزادی‌های مشروع و حفظ حقوق شهروندی، طي دوره بازپرسي: «پرسش ها بايد مفيد و روشن و مرتبط با اتهام يا اتهامات انتسابي باشد و از كنجكاوی در اسرار شخصي و خانوادگی و سؤال از گناهان گذشته افراد و پرداختن به موضوعات غير مؤثر در پرونده مورد بررسی احتراز گردد».

متاسفانه، رويه‌اي كه در محاكمه متهمان حوادث عاشورا از سوي دادستاني و دادگاه انقلاب اتخاذ شد، همخواني با حقوق اوليه انساني ندارد. علاوه بر اينكه چنين رويه‌اي نقض آشكار قانون اساسي و ميثاق بين‌المللي حقوق بشر به شمار مي‌آيد، در تضاد با آموزه‌هاي ديني نيز قرار دارد. وقتي مناظره پيامبر و ائمه حتي با كفار آنهم در مساجد تبليغ مي‌شود، وقتي طبق آيات قرآن در دين هيچ اكراهي نيست؛ چگونه است كه به بهانه ديگرگونه انديشيدن، افراد محاكمه مي‌شوند؟

گويي اتهام دگرانديشي، صرفاً براي ستمديدگان اين سرزمين انديشه‌اي مجرمانه است. چه اينكه صاحبان قدرت اگر به چنين نمادهايي خود را ملبس كنند نه تنها محاكمه نمي‌شوند كه با مدال «دشمن امپرياليسم» مفتخر مي‌شوند. همانطور كه احمدي‌نژاد رنگ سرخ را كه نمادي «چپ» است به رنگ انتخاباتي خود تبديل مي‌كند و با سردادن شعارهاي مردم‌فريب، ژست سوسياليست به خود مي‌گيرد، و در نهايت تلاش مي‌كند تا با همراهي چاوز، خود را دشمن سرمايه‌داري معرفي كند. حال اينكه در پشت پرده طرح تحول اقتصادي، به مالداران داخلي و سرمايه‌داران خارجي علامت مي‌دهد كه براي چپاول آماده شوند. صنعت كشور را براي نظاميان به حراج مي‌گذارد و نيروي كار را از حداقل‌هايش محروم مي‌سازد.

گويي اين منافع هستند كه تعيين مي‌كنند چه كسي حق دارد چه گرايشي داشته باشد: چراكه دولتمردان مجازند خود را در عرصه بين‌المللي به عنوان كمونيست جا بزنند و در پشت پرده بر منافع مالداران بافزايند؛ اما الف.م. و امثال او نبايد انديشه‌اي جز آنچه برايشان ديكته مي‌شود داشته باشند، مبادا كه منافع صاحبان قدرت به مخاطره بيافتد.

* منبع: دادگاه ‌‌١٦ متهم حوادث روز عاشورا / متن كامل دفاعيات متهم پرونده سوم / سرويس فقه و حقوق خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) / 10 بهمن 88 / كد خبر: 8811-05557

http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1483257