امید منتظری

تبریک سال نو

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on مارس 30, 2010
تبریک گفتنمان نمی اید؛ به شما
چرا که
تا دیوار بلند اوین،
فرونریزد؛
و
تا امید در بند است،
امیدی به لبخند نداریم؛
پس چه نیازی است؛ به تبریک.
دل تنگی دارد خفه ام میکند،
دوشنبه 22 مارس 2010
به نقل از وبلاگ به سیاهی پرهام

صدای سکوت

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on مارس 17, 2010

پنداشته اند که امیدم را گرفته اند

پنداشته اند که نوش دارو پس از مرگ سهراب چه فایده؟

پنداشته اند که امیدم را گرفته اند

پنداشته اند صدای ندا جهانیان را نخواهد گرفت

اما فقط پنداشته اند…

امید غصب نمیشود،

سهراب خود نوش داروست,

و صدای ندا, صدای سکوت است.

میشنوی؟

آری…

سکوت را نتوان شنید…

آزاده را نتوان محبوس کرد…

و جاوید را نتوان کشت.

ه.ه
۳.۳.۲۰۱۰

۳:۳۰ بامداد

امید بهار ( به بهانه دل تنگی هایی برای امید منتظری)

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on مارس 16, 2010

خبر این است،

گر برای آمدن بهار، خودرا نرسانی،

از قاصدک شنیده ام؛

من این پیام پیک صبا؛

که بهار به امید تو؛ در راه است؛ امید جان،

ما را که هیچ؛

به حرمتی که امید بهاری؛

زود بیا

سه شنبه 16 مارس2010

به نقل از وبلاگ به سیاهی پرهام

امید آنچه برای ما ماند ونماند

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on مارس 10, 2010

امید آنچه برای ما ماند ونماند
انتظار
انتظار پدر در پشت نرده های حصار سرخ

پدر صفری دیگربر چک سفید خونخواهی
تاوان زده آرمانهای بلند
امید
در سایه سیاه اجبار
چشمان مادر برق می زد

امید هنوز تاوان می دهد
قاضی
… * رایگان
همچون بهای جان پدرها و عمر پسرها
تاوان داری فرزندان نا زاده آغاز شده است

*بخش حذف شده

بهمن .ب.ا

● به امید منتظری

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on مارس 10, 2010

دهان‌ام پر از زبان است
زبان نیاکان دهان ام
زبان بی‌ الفبا-سخن
بی‌ دروغ-حقیقت

صدایم پر از صداست
صدای نیاکان صدایم
صدای گلوهای بریده
خرخره‌های جویده
صدای دریده

اگر لب تر کنم
برج ناطق
پاروی خون می‌‌شود

حسین شرنگ

به نقل از اخبار روز

امید ِ روزهای تمام

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on مارس 10, 2010

تو در بند و من،
دلتنگی ام را
به سلامتی ات
سر می کشم

یک جام  پُر
بی خنده های همیشه ات
غریب اوفتاده
سرد  سرد سرد
تو قلقللک  روزگاری
گرم  گرم گرم.

امید  تمام  روزها
امید  روزهای تمام،
بیا که چشم  جماعتی
بی تاب  نام  توست

کوروش

برای امید منتظری

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on مارس 10, 2010

پرنده ی روزهای خزان

پشت پنجره ی عریان می خواند

-بارانی اما هنوز نباریده-

در امتداد رود راه می روی

به دیدار باران می روی

بوی خاکی برگهای زرد کف دستانت عرق کرده…

دریا ! دریا !

باران از دریا فراز می آید و بر خشکی می بارد

آنگاه با پشت دست اشکهایت را پاک می کنی.

سین .ل

برای ساکنین طبقه همکف*

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on مارس 10, 2010

وقتی نیستید
چه فرق می کند
که این باد لعنتی
در را به دیوار بکوبد
یا
که نه

وقتی نیستی
چه فرق می کند
کسی
از مرادهایمان یا که گیرم از دردهایمان
تحلیلی انتقادی
بدهد
یا نه

و تو که نیستی
فرق نمی کند
به کجای این جهان بپیچیم
که آرزویش را داشتی

و تو
تو که نیستی
دیگر هیچ
منظره و چشم اندازی فرقی ندارد

وقتی که نیستید
دنیا وارونه ایست
که عقربهء ساعتش ، معطل ِبازگشتتان
تا که چرخیدن از سر بگیرد

*شعر درست در روزهایی گفته شد که همگی ساکنین طبقه همکف اوین نشین شده بودند

بهار.میم

18 دی1388

شعر و شاعری امید منتظری

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 15, 2010

سال ۱۳۸۴ با امید منتظری و دوستانی سفری داشتیم به سیاهکل، نزدیک زادگاه من، لنگرود. و من میزبان آن‌ها و او، امید منتظری، فرزندی پاک و مهربان و صادق و آگاه. دیروز که خواندم خانم مهین فهیمی و فرزندش امید منتظری که بازداشت دستگیر شده اند؛ باور نکردم، آخر آن‌ها که فعالیتی نداشتند. آرام و بی سر و صدا بودند و هستند. همان داغ ۶۷ بس نبود؟ باز هم این خانواده را بیشتر آزار ندهید.

یادم آمد در جنگل‌های سیاهکل،  امید شعری نوشته بود و هدیه کرده بود به من کمترین که تا تهران طول کشید پاسخ‌اش را با شعری نوشتم و دادمش. اصلاً ارتباط ما همه با شعر بود و شاعری. امید ذاتاً شاعر است و اهل قلم و احساس و آرامش.

به زندانی که چنین پاک‌ترین و مهربان‌ترین فرزندان ایران را در خود دارد، حسودی‌ام می‌شود. افسوس می‌خورم که چرا باید این آزادگان میهن، مهین و امید عزیزم در حصار دژخیمان نادان باشند، آن‌ها که هیچ‌گاه دلشان نمی‌خواست هیچ‌جا حصاری باشد.

شعر امید منتظری با نام جنگل که به این بنده‌ی کمترین تقدیم شده است و شعر افسانه که برای امید منتظری عزیزم نوشته بودم در ادامه می‌آورم.

جنگل

اسلحه سرد
سرباز گرم
درجنگل
گوزنِ شاخدار
با شاخ های عصیان
می رمد
دلخوشِ روزهای بی حصار
* * *
اسلحه گرم
سرباز سرد
کوهی با تعادل سبز و
سیاهِ همیشگی اش
خیسِ شکارِ گوزن
گوزنِ شاخدار
با شاخه های عریان
* * *
حالا دیریست
فصلِ کوچِ گوزن ها

نمی رسد.

امید منتظری

افسانه

برای امید منتظری، به پاس درک والایش از انسان

دورتر از فاصله‌ای که انگشتان بر پیشانی نشان می‌دهند

پرده گشوده می‌شود

درون سینه‌ام، جای قلبی نشسته‌ای که می‌خواست

دلتنگ جای خالی‌ات شود

تو بازگشت به گذشته‌ای

تیری که قلب من‌را شکافت.

افسوس، کاغذی نبود، افسانه‌ای بسرایم

بازیگری نبود، پرده که گشوده شد

رفته بودی و مرده بودم

از تیری که رها کردی

به کار  دیگری نمی‌آمد

تا نمایش شروع نشده

من مرده باشم و تماشاچیان کف بزنند و بروند

و هیچ‌کس نبیند خونی که روی صحنه ریخته واقعی است.

مثل تاریخ خورشیدی این تیر

نمی‌توانست مال هملت باشد.

نگفته بودم، زهر برای گفتن کم بود

با چشم‌های باز هم

اما اسفندیاری نبود

نشانه‌ای که دیده، ندیده‌ پیشتر

تنها شبیهی سایه وار و سنگین

پیش از آن‌که پرده گشوده شود

به افق نمایش نماز می‌خواند

و انگشتانم بر پیشانی، تو را می‌جستند.

[ احمد زاهدی لنگرودی ]

بمانی

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 15, 2010

برای همه ی امید های دربند

گفتنی ها کم نیست

بیا
بیا زودتر بگوییم

بیا که رفیق من! نمی دانم این بار که دست هایت بر افراشته در آسمان

به خیابان بروی ،باز کی می بینمت….
راستی چقدر آسمان این سرزمین دست مشت کرده دیده باشد خوب است؟

تو بگو!
به خصوص که شاعر هم هستی!

راستی آخرین شعرت را رو به کدام سحر سروده ای ؟
چشمان تو هم پر از آرزو بود، نه؟
می دانم
آخر آشناست نام و نشانه ات!

به خصوص که نامت هم  را به آرزوی بهروزی ها گذاشتند :امید!

بگو رفیق
بار آخر کی عاشق  بوده ای؟
شک ندارم ،آخر قلب شاعر که بی تپش نمی ماند!

بگو عزیز

دوباره بگو از هر چه گفته ای
بگو که می ترسم از آن سر بی ترست  که بروی و ندانمت!

بگو هر چه نگفته مانده
بگو
که می ترسم از آن  شوری که  در رگ هایت می دود؛

خون اعدامی و خون مبارز از پا ننشسته!

بیا و این بار سرود رفتن نخوان  و بمان و بگو….