امید منتظری

به یاد 22 بهمن 57 و برای امید منتظری که این شعر را سخت دوست داشت

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 11, 2010


شیشه بانک ها
اتومبیل های دولتی

قنداق تفنگ ها
پیشانی پاسبان ها

پل های پشت سر و دل های عزیزان مان را شکستیم

تا به اینجا رسیدیم

قرار ما میدان عدالت بود از مسیر آزادی

شما در ایستگاه غنائم پیاده شدید

من به این عشق عمومی مشکوکم

لطفا

پرچمی را که به شما دادم

به من بازگردانید.

[ علیشاه مولوی ]

ساعت دیر است به خانه برگردید،«علی شاه مولوی»

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 8, 2010

شعری برای تابستان هزار و سیصد و شصت و هفت

ساعت دیر است به خانه برگردید

از همان کوچه‏ی درخت‏پوشِ جوی‏گذر

 حالا حتما بچه گربه‏های بهاری بزرگ شده‏اند

و سهم ما از سیب‏های رسیده‏ی آن خانه‏ی قدیمی

بر شاخه‏های روی شانه‏ی دیوار مانده است

. کاش باز هم نام کوچه را عوض نکرده باشند

 چقدر دلشوره‏ی تو را که بهانه‏ی دیدن ساعت می‏کنی دوست دارم

چقدر می‏ترسم ساعتت را بی تو ببینم

مثل همه‏ی ساعت‏های خوابیده که نامه رسانان نابلد

لابه‏لای لباس‏های چروک آوردند یادت هست؟

از سکوت عقربه‏ها، سکون ناگهانی نبض‏ها

می‏شود حدس زد که …

ترسیدی؟ 

 در فاصله‏ی جابه‏جایی عددهای شش و هفت

ارواح آشنای بسیاری

راز سکون عقربه ساعتشان را بر تقویم دیوار رو به رو نوشته‏اند

حالا هر قدر هم دیر شده باشد

دیگر صاحبان آن ساعت‏ها به خانه برنمی‏گردند

با یاد امید منتظری/ ا . م/ متهم ردیف سوم

Posted in شعرهایی برای امید by کاربر on فوریه 6, 2010
[ تقویم باطله – امیر مهدی اصغری ]

تو، «ر» هایت می زد امید!

تو «مرگ» را درست نخواندی…

«دار» را نیز

محاربه را نیز

مفسد فی الارض را نیز…

تو، «ر» هایت می زد امید منتظری!

روز به روز،

روزها تیره تر،

راه ها بیراه تر،

رنگ ها بیرنگ تر شدند،

اما تو همه را به سخره گرفتی؛

مرگ را،

دار را،

محاربه را،

مفسد فی الارض را،

همه را به سخره گرفتی،

و هیچ کدان را حتی درست تلفظ نکردی؛

امید منتظری!