امید منتظری

دلم خیلی گنده شده!

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on آوریل 4, 2010

من اون چیزی که توی فکرت میگذره رو نمیدونم اما از اون چیزی که توی دلته خبر دارم.
شاید این دنیا همون دنیایی نباشه که من میخواستم، اما همون دنیاییه که تو باهاش خیلی آشناتری تا من. این همون دنیاییه که من از کودکیم از دیدنش فرار میکردم ولی تو باهاش بزرگ شدی. اما حالا که امیدمون رو کردن پشت میله ها ؛ و نمیتونیم جز صداش که فقط روزی 5 دقیقه اجازه ی شنیدنش رو داریم، اونو کنارمون داشته باشیم، حالا میتونم دنیای تورو بیشتر لمس کنم.
ما همه اینجا ایستادیم مثه یه کوه، البته شاید قوی تر ازکوه شدیم وقتی که بعد از کشتن سهراب تورو کردن پشت اون دیوارا. که از بلندیشون خیلی میترسم.
وقتی یاد تو میافتم میرم توی دوران کودکیم.اگه هنوز 8 سالم بود، چندتای من قدشون به اون دیوارا می رسید که تورو پشت اونا گذاشتن؟
امید من با تمام ایمانی که یه دختر بچه میتونه به امید داشته باشه که میاد دنبالش تا از مدرسه برش گردونه، ایمان دارم که تو برمیگردی.خیلی زودتر از اون چیزی که همه فکر میکنن.
نمیدونم دلم چقدر گنده شده که واسه همه ی اوین جا داره؟ واسه ی تمام اون خاکی که این 4 ماه داره قدمای تورو رو پوستش حس میکنه.
امید میخوام ایندفعه جدی جدی برات دستبند ببافم، نخهاشو از خدا میگیرم و با ایمانم به اومدنت میبافمش.اما توام قول بده با ایمان خودت دستبندو دستت کنی.چون حتی اگه ندونم تو فکرت چی میگذره، میدونم که توی دلت از همه ی ما بیشتر امید داری.

ر.ف

دلم برای امید سخت تنگ است

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 28, 2010

دلم برای امید سخت تنگ است

می ترسم ،  از این روزهای سخت که باران چشمانم تنها نرمی آن است ، سخت می ترسم.

گاهی می ترسم آنقدر سخت شوم که دیگر چشمانم هم نبارد.

می ترسم

شب که می شود بانوی وحشت نرم و لطیف می خرامد

سخت و محکم ندا می دهد:

» ببار ، وقت است

ببار !   »

شب که می شود دلم هوای سفره رنگین خانه مادربزرگ را می کند

دلم هوای کودکی صورتی ام را می کند و یادم می آید

آن روزها خدا زود می آمد

او زیر چادر مادربزرگ لانه داشت و با دعای او می آمد.

من بزرگ شده ام شاید !

بزرگ شده ام ، اما در همان دنیای کودکی با مادر بزرگ جادویی ام زندگی می کنم.

کودکی ام می گوید:

» هر رنجی که می رسد خود خدا می آید

او می آید

با چادر بلند سفیدش می آید

او بر زمین سرد رنج ، امید می کارد

خود خدا می آید !  »

…………………….

اما نمی دانم چگونه است که این روزها او دیگر نمی آید این روزها انگار او هم گم شده است ، او هم نمی آید.   شاید هم آمده باشد!!!

شاید قبل از آنکه به خانه ما برسد ، چادرش از رنج ایران زمین سیاهی شب را به خود گرفته است.

شاید  …….

کاش خدا بیاید

کاش خدا با بوی روز های کودکی بیاید

دلم برای امید سخت تنگ است

کاش خدا با خنده های امید بیاید !

کاش……….

میم .ف

به احترام مردانی که ایستاده بودند …

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 26, 2010

امیر یعقوبعلی

برو مرد بیدار اگر نیست کس

که دل با تو دارد ممان یک نفس

همه روزگارت به تلخی گذشت

شکر چند جویی در این تلخ دشت …؟


شب نشینی مان که می رفت ته بکشد باید لابلای وسایل همیشه آشفته ات فیلمی پیدا می کردیم برای دیدن. در واقع فیلمی برای ندیدن. با آن همه وسواس می گشتیم و فیلی پیدا می کردیم و می گذاشتیم صدای تلویزیون لالایی بشود و فیلم دیگری در ما آغاز شود …

حالا سه ماه است که این آسمان رفته است درست پشت آن میله ها و دارد از پشت ردیف دیوار های طولانی اوین، به ما دهن کجی می کند. یکی از همان فیلم ها را برای ما گذاشتند امید. دقت و وسواسی در ساخت فیلم نبود اما. کارگردان اش از سر پرکاری به تکراری ابلهانه افتاده بود؛ تلاش زیادی کرده بود تا تصاویر همه یک چیز را نشان بدهند؛ تصاویری کلیشه ای و پیوسته از پسرانی که همگی «اشتباهی» بوده اند. پر از گناه و گردن کج کرده و پشیمان … و در میان آن تصاویر یکی مزین شده بود به نام الف. میم؛ متهم پرونده ی سوم.

«قاضی» زل زده است به متهم پرونده سوم که ایستاده است و سخن می گوید. از همه چیز می گوید جز اشتباه و پشیمانی . از پدری می گوید که اعدام شده است و از مادری که او هم نه فقط این بار که پیش تر هم طعم زندان را چشیده است … و قاضی ناتوان از درک این موضوع است که تو چه چیزی را به رخ شان کشیده ای. تو از «تکرار» چیزها سخن گفتی امید. از اینکه اگر چه زندان و اعدام و … پیش تر هم بوده است، اما هستند هنوز کسانی، از تبار چشیدگان سختی ها حتی، که دوباره ایستاده باشند. تنها ایستاده باشند و سخن بگویند. می دانم که آن همه زحمت نکشیده بودند تا تو را ببرند روی آنتن، و بگذارند هر آنچه می خواهی بگویی … اصلا چه اهمیتی دارد که تو چه گفتی؟ که چه می خواستند بگویی؟ از تمام آن فیلم، که با ساعت ها کار تداریک  دیده بودندش، همه تنها شکوه مردانی را دیدند که ایستاده بودند، حتی اگر کمر به قتل خود بسته بودند و سخن در انکار خویش گفتند.

ما مردانی را دیدیم چون تو ، که ایستادند، و دروغ چرا؟ از آن روز فیلم دیگری در ما آغاز شده است …

خاطره ای از امید

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 17, 2010

فکر می کنم حدود 6-7 سال سن داشتم و به سان همه پسر بچه های همسایه از صبح علی الطلوع با توپ دو لایه پلاستیکی بازی می کردیم و این وسط ها الک دولک و بادبادک با سریش و حصیر دزدیده شده از پرده مادر بزرگ و بازی با دخترهای محله که بازی های لوس خودشون رو داشتن نمک ماجرا میشد. یکی از بازی های مورد علاقه ما بازی «بابای کی زورش بیشتره بود» که همه دور وای می استادن و داد و بیداد که بابای من زورش بیشتره چون مثلا فلان کار رو کرده یا اینکه مثل آبادانی ها لاف می اومدیم که بگیم بابامون زورش بیشتره.توی همسایه های ما خانواده ای بودن که خانواده خیلی متفاوتی بودن و ار لحاظ فرهنگی شهره خاص و عام بودن. خانواده آقای فهیمی بزرگ معروف به آقا جون که یکی از خوش قلب ترین موجودات روزگار بود. خانواده فهیمی همیشه ماخوذ به حیا بودند و ما پسرهای محله همیشه فحش معروف نوه های آقای فهیمی رو مسخره میکردیم که اینا وقتی خیلی عصبانی میشن میگن «خر بی ادب». بگذریم در بین اون جمع بابای کی زورش بیشتره امید نوه آقای فهیمی هیچ وقت حضور نداشت .من از کنجکاوی تو بین حرفهای بزرگترها شنیدم که پدر امید اعدام شده .عصر همان روز وقتی با بچه های کوچه بازی میکردیم رفتم به امید گفتم تو بابات کجاست؟گفت رفته آلمان…گفتم نخیر هم بابات اعدام شده!یکی از نوه های آقای فهیمی اومد با پرخاش به من گفت که نخیر بابای امید رفته آلمان زود زود هم بر میگرده….اون روز وقتی گفتم اعدام شده نمیدونستم اعدام یعنی چی و دارم چی میگم ولی فکر میکنم امید می دانست و با شنیدن حرف من خیلی ناراحت شد اما اطرافیان همه با حمایت از او من رو به حاشیه روندن. یادمه وقتی رفتم ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم چنان کشیده ای نوش جان کردم که برق از سرم پرید
امید همان امید منتظری است فرزند مهین فهیمی

امید امروز در زندان است به اتهام محاربه در روز عاشورا
به اتهام محاربه در روزی که در خانه بوده
مادر امید ، مهین نیز در زندان است به همان دلیل
بدون وکیل بدون ملاقات بدون هیچ حق دیگری
می خوام یک جوری به امید بگم امید…امید عزیز….من هیچ نمیدانستم چی میگم
امید تو را به خدا بیا بیرون و بشنو این حرف رو
امید بیا بیرون
امید…شعرهای قشنگت رو خوندم به اندام نحیف تو محاربه که به معنای اسلحه به دست گرفتن و مبارزه با اسلام است نمی خوره
امید تو برای این توی زندانی که یک پرونده از پدر تو وجود داشت و توی بی تقصیر به کینه سیاه دلان الان توی سیاه چالهای این موجودات از خدا بی خبر هستی
امید تو را خدا بیا بیرون روح لطیف تو، طاقت توهین و تحقیر ندارد
امید بیا بیرون که میخوام یه رازی رو بهت بگم یه رازی که توی خیابون هفتم هیچ کس نمی دونه. یادته اون درخت کاج جلو خونه آقا جون رو؟ یادته یه روز اون درخت سوخت؟اون درخت رو من و علی و رضا شهبازی با هم آتیش زدیم بیا بیرون که این رو بشنوی و بخندی به این که خودمون بعدش اومدیم به آقا جون کمک کردیم خاموشش کنه چون 3 تا پسر بچه شر فکرش رو نمیکردن این آتیش اینقدر بزرگ بشه
امید بیا بیرون که ببینی چه آتیشی به جون کسانی که تو رو گرفتن افتاده
آتیشی که سعی می کنن با تهمت زدن به بقیه خاموشش کنند
اگر وزیر بگه گروه وابسته به چریک های فدایی اکثریت و اقلیت از تو هیولایی ساخته نمیشه یا اگر اون طرفی ها هم به تو بگن فعال چپ گرا باز هم تو چه گوارا نمیشی
امید به شرافتم قسم که بیش از هر چیزی در زندگی آزادی تو را خواستارم
آزادی مادر عزیزت و هر آنکه در زندان به خاطر عقیده اش بازداشت شده
زندانهایی که مملو از افرادی است جرمشان طرز فکرشان است
امید…..بیا بیرون،دست در دست مادرت و بیا باز هم شعر بگو که تو لیافتت بیش از این است که در اوان جوانی دیوارهای تاریک و بلند اوین را ببینی و رو به دیوار با دستانی از پشت بسته فریادهای یک پوفیوز رو بشنوی
بیا بیرون
فقط بیا بیرون

م.ق

به متهم ردیف سوم جنگجوی بی سپر

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 17, 2010

خبر را خواندم …
6 سال !
6 سال پشت میله ها برای تو کم است. 6 سال برای شکستن این اراده ثانیه ای بیش نیست. برای تو که بیست سال است در این زندانی و در دلم به قاضی مار دوش این روزها خندیدم که 6 سال به عمر خود باور دارد. او که میداند بارها به 70 میلیون بار مرگ محکوم شده عجیب است که این روزها از ترس حکمهای پنج شش ساله می دهد.
حکم را خواندم و دوباره خندیدم به اینکه می دانستم تو زودتر از آنچه فکرش را می کنی آزاد خواهی شد . مثل همه دوستان در تبعیدت که روزی به 15 سال زندان فکر می کردند ولی امروز هر روز با تلاشهایشان حلقه محاصره ایران در بند را تنگتر می کنند.
حکم را خواندم و به تو حسادت کردم. به اینکه اینقدر توجه دنیا را به خودت جلب کرده ای هر چند نمیدانی و در زندان جز اثرات استقراغ چند بازجو تحت عنوان روزنامه رسانه دیگری وجود ندارد و در آنها چیزی جز تخم نفرت نیست و اینکه آنجا چه دوستان خوبی داری و یک آدم معمولی مثل من باید چه کار کند که این همه شاعر و روزنامه نگار و استاد و دانشجو را یکجا ببیند جز اینکه به اوین سری بزند !
دوباره حکم را خواندم و این بار گریستم برای تو. برای تو که هنوز خنده های کودکانه ات از ذهنم پاک نشده. از اینکه هنوز داغ این گناه نا کرده به پیشانی نسل ما حک شده. از این همه جنگجوی بی سپر سرزمینم که تنها جرمشان فکر کردن است …

الف.الف

نامه ای به متهم شماره سه

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 16, 2010

توضیح: نام نویسنده ی مقاله در اخبار روز محفوظ است

خوب بچه همهمون رو سر کار گذاشتا! متهم که نه به قول بچه ها «تهمتن» بودی. نامرد قرار نبود تو تو نمایش بازی کنی مگه همیشه من شهر قصه رو اجرا نمی کردم؟ حالا دیگه جای ما بازی هم می کنی؟ اما الحق که عالی بودی. عالی که نه بهترین.
«استاد من، آقای من، چرا باز غیبت زد؟» چی می گفتی مگه تو؟ مونس تنهایی های همهممون، اون خونتون؛ خونه ی شما که نه انگار خونه ی ما بود.
وقتی دیدمت هنوز مو رو سرت داری با خودم گفتم اینم یکی از اون هزار و یک فنی که کچل ها بلدن. یادت نرفته که من و تو تو کچلی کورس می ذاشتیم با همه دنیا؟! اما بهم بگو این فن آخر رو چه جوری یاد گرفتی؟ اینکه وایستی، اینکه نگاه کنی تو چشماشون، اینکه از عشق به پدر حرف بزنی! که دوسش داشتی و «همه جا گشتی پی اش، نرسیدی تو بهش».
بابا ایول پسر. دست مریزاد. غصه که نه می بالیم بهت. چرا گریه می کنم؟
به قول خره «تقصیر ما که نبود
هر چی بود زیر سر چشم تو بود
یه کاره تو را ما سبز شدی
ما رو عاشق کردی
ما رو مجنون کردی
ما رو داغون کردی … حالیته؟»
می دونم دنیا که آخرش نیومده هنوز! اما بالاخره رفقا هم حق دارن گله بکنن از هم مگه نه؟ شبای پشت اوین که یخ می زنه آدم تا مغز استخون وقتی می خوام شعر بخونم تا گرم بشم به خودم می گم تو دنیا فقط دو نفر بلدن دکلمه کنن اولیش «الف.بامداد» دومیش «الف.میم»*. بامداد که داشتیم، «امید»مون کمه که میاد.
بچه نشو! زندونی که تو بری توش که دیگه زندون نیست «مجمع دلشدگانه». به قول نقال شهر قصه:
«ای دیگه عاقبت آدم عاشق اینه»!
دلم برات تنگ شده پسر. بسه دیگه، ناز کردی تا ثابت کنی بدون تو نمی شه؟ باور کن نمیشه، باور کن.

پی نوشت:
* اول اسم و فامیل «امید منتظری» که در خبرگزاری های دولتی درج شده است.

امضاء محفوظ

دوشنبه  ۱۲ بهمن ۱٣٨٨ –  ۱ فوريه۲۰۱۰

به نقل از اخبار روز

از اوین تا خاوران , تهــران است…

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 16, 2010

درود بر تو امید, امیدها…
بالاخره توهم رفتی پشت آن دیوار, پشت همان دیواری, که چشم بند و دست بند و شلاق و توهین… حاکم است. گوشت و استخوان و ایمان و آگاهی در اتحاد هم در کنار تو می زییند تا آزادی چــه سرودی دیگرگونه بسراید.
امیدعزیز؛ بند بند درب و دیوار آنجا سخن می گویند. بازجوها و شکنجه گران پــــدر و عموهایت امروز بازجوی تو هستند. هیچ نیازی نیست به تو چشم بند بزنند تا نبینی و نشناسی شان. آنان را تنها خواجه شیراز نشناخته. آثارشان در همه جا است. در هر کوی و برزن, در هر خانه و کاشانه ای, فراتر از میهن در چهارگوش این هشت بهشت گیتی که تو می دانی از کارنامه سی ساله شان چه نهفته است.
از اوین تا خاوران تهران است. زندان است.
همه از هوای آلوده تهران می نالند. می گویند سرب دارد. آری درست می گویند سرب دارد. میدانی برای چه؟ هوا در ایران سی سال است سرب دارد.
شفق خونین است. هر صبح دم, که شهر از خواب یاس آلود بر می خیزد, باد, غبار برآمده از خاوران ها را به بام تهران می رساند.
غبار خفتگان سی ساله, غبار دلهای دریده از درد عشق به آزادی و میهن. هوای تهران سربی است. اما آلوده نیست. غبارآلود است. آنانی که تو را دربند نمودند, و دیگرانی را که از بند جان رهانیدند و بر خاک نهادند می دانند سرب برای سینه هایی خطرناک است که قلبی عاشق در میان دارند. از خانه, خیابان, دانشگاه, و کارخانه می ربایند. یک یک, دو, دو و چند چند در قفس هایی که آماده کرده اند جای میدهند. آنان خبره اند در کار خود, پرکار و پرهنرند. چندین سال و چندین نسل در این کارند. فقط ابزارشان تغییر کرده است. تو و برادران و خواهرانت خیلی کوچک بودید, انجایی که امروز جای گرفتی, مردان و زنانی دیگرگون در زنجیر بودند.
کارکنان هم این ها بودند که تو را به زنجیر کشیده اند. خیلی خوب تو و دوستانت را می شناسند.
چون پـــدر و عموهایت را به ازمونی تلخ, در ظلمت بی خبری و جهل با فرمان ایت الله شان دسته جمعی در خاک نهادند. تا فراموش شوند. تا فراموش کنند آنانی که ماندند.
حتما در طول روز ساعت هواخوری داری؟ به آسمان نگاه کن, آسمان اوین را سی سال است از محیط چهارگوش دیوارهای بلند سیمانی با سیم خاردار و نگهبان مسلح نگاه می کنند. آنانی که تورا پروردند, مانند تو به این نیلگون بی انتها می نگریستند. خیلی از آنان, ماهها, نه آسمان را دیدند, نه آفتاب و ستاره ها را, امروز سیر بنگربه آسمان, بجای همه آنانی که این قاب یک رنگ را نتوانستند ببینند. در همان حیاطی که تو قدم می زنی, هیاهوها هنوز زنده است. صداها به گوش می رسد. گوش بر دیوارها بسپار, شعرهاست که خوانده می شود, زمزمه اش را خواهی شنید. دل بسپار به دل سپردگان آنجا, آنان با تو هستند در آنجا, تو تنها نیستی.
این سوی دیوار, برای دل شما دلهای بیشماری می تپــد.
هر روز با یاد شما هزاران امیـــــد در دلها زنده میشود.

ک. معمار

چهارشنبه  ۱۲ اسفند ۱٣٨٨ –  ٣ مارس۲۰۱۰

به نقل از اخبار روز

امیدم، «دل خلقی است در مشتت،امید مردمی خاموش هم پشتت»

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 16, 2010

به امید منتظری و دیگر زندانیان سیاسی

دو سال بیشتر نداشت که پدرش را به پای چوبهٔ دار فرستادند به جرم دگراندیشی. گریه کرد، مشت به در بسته کوبید، فریاد کشید  و گفت: چرا،چرا،چرا؟ مگر چه کرده بود؟!مگر چه گفته بود؟! اما صدای گریه‌ها‌ی شبانه و فریاد‌هایش به گوش هیچ کس نرسید به جز…مادرش!

او اکنون بیست و سه سال دارد. درهای نفرت انگیز اوین  بر روی او بسته شده است. از صدای بسته شدن در بر خود لرزید، از هجوم خاطره‌ها دوباره بر خود لرزید. دست باز کرد که مادر را سخت به آغوش بکشد…

-«گلم تو دیگه مرد شدی! نمیتونی‌ با مامانت تو یه سلول باشی‌!»

آه امیدم!

آه دیوارها، دیوارهای اوین!

پدرش را از او گرفتید، آزادیش را از او گرفتید، مادرش را چرا آخر؟!

گلم!

فریاد نکش، نیازی نیست! که این بار صدای سکوتت را جهان شنیده است.

گلم!

مشت نکوب به دیوارها، نیازی نیست!

گلم!

لگد نزن به دیوارها، نیازی نیست!

دیوار‌ها را نوازش کن امیدم! رد دستان قوی پدرت را پیدا خواهی‌ کرد – یادت باشد گلم که او از همهٔ باباها قوی‌تر بود که اگر نبود بر سر دار نمی‌شد.

گلم!

به دیوار‌ها دست بکش! دستان مادرت در انتظار لمس دستان توست.

امید!

به دیوار دست بکش!رد دستان دوستان در بندت را خواهی‌ یافت،

رد تاریخ آزادی خواهی‌ را!

گلم، امیدم!

دیوارهای اوین،دیوارهای سلولت را لمس کن،

از خجالت تو فرو خواهد ریخت!

می‌دانم.

امید جان گوش کن،می‌ شنوی؟

زندانیان پیش از تو نام تو را بارها و بارها خوانده اند:

«امید»

پدرت نام تو را دوباره و دوباره تکرار کرده است:

«امید»

گوش بسپار، می‌‌شنوی؟! دوستان در بندت نام تو را می‌خوانند:

«امید»

گوش کن امید،

مادرت نام زیبای تو را فریاد می‌‌زند:

«امید»

گلم!

بدان که اگر دیوار‌ها‌ی اوین تو را فراگرفته، ما را در زندانی بزرگ‌تر به بند کشیده‌اند:

زندان ایران

گلم می‌‌شنوی؟!

شکوفه سخت نفس می‌‌کشد در دنیایی که آزاد می‌‌خوانندش

می‌‌شنوی صدای نفس‌ها‌ی تند و کوتاهش را؟

گواهی است که او هم در بند است.

گلم!

اما نگران نباش که ایران نام تو را می‌‌خواند:

«امید»

که ایرانی‌ نام تو را می‌‌خواند:

«امید»

ندای آزادی را کشتند گلم،صدایش بلندتر شنیده شد!

امید جان،تو را هم در بند کرده اند

گوش کن اما گلم!

می‌ شنوی؟!

«ندا» نام تو را می‌‌خواند:

«امید»

امیدم،

«دل خلقی است در مشتت،امید مردمی خاموش هم پشتت

۱۶ بهمن ۱۳۸۸ ماهی سیاه کوچولو
به نقل از وبلاگ خودنویس

دوپرده؛ تا پایان نمایش به رنگ ارغوان( به بهانه صدور حکم امید منتظری)

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 16, 2010
خبر این بود :
«امید منتظری به شش سال حبس تعزیری محکوم شد»
هنوز هم گیج و مبهوتم؛ هنوز نمیتوانم درک درستی داشته باشم.
تحلیل رفتار دولتیان زیاد هم مشکل نبود. همانطور که انتظار میرفت؛ آنها که بزرگترین خطر را در سالروز پیروزی انقلاب میدیدند؛ تمامی تلاش خود را متمرکز نمودند تا از هر طیف و گروه فعال و غیر فعال، زنده و یا فسیل شده؛ تعداد قابل تاملی از پر رنگ ترین فعالان آنها را؛ از حد فاصل عاشورا؛ تا ده,پانزده روز مانده به بیست و دوم بهمن به زندان بیاندازند. و با این تدبیر, فی الواقع همچون برنده، طرف مقابل را از دوراهی باخت باخت مورد نظر خود عبوردهند.
از همین رو، در ابتدا با دست آویز قراردادن هتک حرمت امام حسین(ع) و روز عاشوراقدام به بازداشت حدود 1480 نفر طی 5 روز و سپس در طیف دوم دستگیری ها؛ اقدام به بازداشت عمده فعالین مطرح سیاسی در همه طیف ها؛ (از قبیل فعالین چپ, اعضای کمپین … , کانون مدافعان حقوق بشر, فعالین دانشجویی, فعالین زنان,دفتر تحکیم, ادوار و …) نمودند. سپس در اقدامی نو (که از حیث سرعت عمل, در رسیدگی به اتهامات؛ نقطه عطف دستگاه قضایی بشمار میرود)؛ و در کوتاه هترین زمان ممکن؛ اقدام به بررسی؛ بازجویی،تفهیم اتهام؛ تشکیل پرونده؛ برگزاری دادگاه و صدور احکامی نمودند که هدف از آنها ایجاد رعب و وحشت عمومی بود.
اما؛ خام اندیشی است اگر صدوراین احکام را فقط؛ با هدف زنگ خطری برای ترساندن توده مردم برشمریم.
تا دمی پیش از طلوع آفتاب بیست و یکم بهمن ماه، احتمال تکرار دهه شصتی دیگر؛ هر آن بیشتر و قوی تر میشد.
در این میان؛ همچنان که زمان میگذشت، در یک سو مردم؛ دهان به دهان، وحشتی مستور اما لاجرم از یاداوری زخمی نه چندان کهنه را, به امید کاسته شدنش؛با هم تقسیم میکردند؛ و آنسو تر؛ گروهی کارشناس سپید و سیاه، گردهم آمده بودند تا شرایط حاکم بر جامعه؛ میزان ترس عمومی و وضعیت فشارهای بین المللی را در برابر، تنش ناشی از اجرای احکام سنگین صادرشده قراردهند، و تصمیم نهایی اخذ گردد.
اینگونه بود که قبل از بیست و دوم بهمن ماه، بزرگتر؛ حَوِّل حالَنایِ مردم را، آمین گفت و از در رحمت و بزرگواری، یک شبه، هشت حکم اعدام صادره را شکست و هفت متهم به محاربه را قبل از صدور حکم اعدام، زندگی دوباره عطا فرمود.
و اکنون که چند روزی مانده تا نیمه اسفندماه؛ بسیاری از آنها که در طول این مدت با اتهام محاربه و به عنوان برگ برنده ای در دست حکومت، در اوین بودند، تا چنانچه باد، بر میل حضرات نوزید، دهه شصت دیگری را خلق کنند؛
همگی آزاد شده اند،
و یکی دو پرده بیش به پایان نمایش، حکومت ارغوانی؛ نمانده است.
پرده اول؛ جگرم را میسوزاند.
پرده اول نمایش اقتدار یک حکومت است در برابر چند خانواده، چند نفر، چند کَس.
آنان که بیشتر از همه، تاوان دادند در این انقلاب.
مردانی؛ همچون؛ تو امید ،
شیرزنانی، همچون مادرت،
آری، براستی مادرت؛ که عجب صبور است و مقاوم،
که شرمم میگرفت؛ از خودم، وقتی با همه غمهابش،
امید میداد؛ به دیگران.
براستی؛ اگر در این سالهای فقدان پدر، مادرت تخم کینه و عداوت میکاشت در دلت؛ آنگاه؛ با تو و او چه میکردند.
شاید مشکل ثقل ادراک ماست و شاید هم …
هرچه که باشد؛ اگر حاصلِ کینه توز پروراندن؛ بی هویت رشد دادن؛ و خیانتکار پروری، ثمره اش؛ برومندی چون تو و امثال توست،
باید،
جای دعای نزول باران و سجده های استغفار،
همگی دست به دعا برداریم؛ که نسل آتی،
از بن؛
خیانتکارانی وطن فروش و ازعیادی استکبار و جیره خوار اجنبی باشند؛
چراکه امید و امیدهایی؛ که امید امام هم، روزی به آنها بود؛ در پس این همه صفات ذاله؛
نه به قدر وسعشان که به قدر انسانیت و صدقِ طینت ذاتی خود، ماندند در این دیار و برای سرافرازی ایرانِ آباد و آزاد؛ کوشیده اند.
وما که دیروز انتظار صدور حکم اعدام را برایمان عادی جلوه دادند، امروز با صدور شش سال حبس برای یک تازه جوانمان، در تنهایی عاری از سرزنش غیر، از اقبال بلندش، هورا میکشیم.
بعضی ها، چندین برابر ما تاوان رهایی » آزادی » را از بند میپردازند.
و اما پرده آخر،
کارد به استخوان رسیده و عالیجنابان رنگارنگ؛
عدالت علی(ع) و احقاق حق ملت را؛
به مسلخ مصلحت؛
مثله میکنند؛ در برابر پاداش درخوری؛ بنام بقاء حکومت.
آخرین پرده نیز میآید و عالیجناب وزین، اقامه میکند, نماز جمعه مسلمین پایتخت را
و آنقدر یکی به نعل؛ یکی به میخ، تا زمینه را؛ محیا کند؛ برای برپایی مجلس توبه و استغفار دوزخیان اوین، در پیشگاه بزرگتر.
تا برای بار دوم؛بخشش و رأفت اسلامی را؛ به رخ کشیده؛ عیان سازد.
و من هنوز هم گیج و مبهوتم.
نه از عدم ادراک بازی سیاست و سیاست بازی حکومت؛
بلکه, مانده ام, در یافتن پاسخی منطقی؛
تا بدانم, چرا وقتی به مرگمان میگیرند,
برای تب کردنمان,
مجلس پایکوبی و سرور ترتیب میدهیم.
خداوندا:
تو جان میبخشی و اینجا؛ به فتوای تو میگیرند جان ازما
سه شنبه 2 مارس 2010
به نقل از وبلاگ به سیاهی پرهام

نوشتن بر دیوار اوین

Posted in یادداشت های دیگران by کاربر on مارس 11, 2010

درست هفتاد وسه روز است که امید منتظری  شاعر و روزنامه نگار در بند است  بیست و سه سال پیش هم وقتی هنوز در شکم مادرش بود سه ماه را در اوین گذرانیده بود .دو سال کامل نداشت که پدرش حمید منتظری در یکی از روزهای تابستان شصت و هفت در کشتار زندانیان سیاسی اعدام شد.  .امید هفت دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت  رفته بود تا علت بازداشت مادر و مهمانان بازداشتی در منزل مادرش را بپرسد  که در اداره پیگیری اطلاعات بازداشت شد.ده بهمن بی خبر از وکیل و خانواده اش دادگاهی شد و تصاویر دادگاه از خبر رسمی تلویزیون پخش شد.هشت اسفند حکم شش سال حبس تعزیری برای امید اعلام شد. . اما دوستانش همچنان چشم به درهای اوین دارند و آزادیش را انتظار می کشند.این بریده نوشته ها یادداشتهای برخی از دوستان امید هستند  که در نبودش خاطراتش را مرور می کنند در ستایش دوستی و آزادی.

به چخ رفتن. الفی

گفتم : دکتر زودتر!عقبیم…
گفت:  دکتر ما همیشه یدونه عقبیم…هر کار بکنیم نمیرسیم.
گفتم :دکتر تو عجله کن،میرسیم.
اما اون هیچوقت عجله نمیکرد.اصلا مدلش این نبود.
واسم یه دلیل منطقی آورد،با همه ی بی منطقی ام پذیرفتم.
گفت : مرد همیشه با خودش رقابت میکنه.هر کار بکنیم باز یکی عقبیم دکتر.
بعدا که تجربه کردم،دیدم راست میگفت.
من همیشه از خودم جلوتر بودم،چون خیلی عقب بودم.
واسه همین عجله داشتم
اون همیشه از خودش عقب تر بود،چون خیلی جلو بود.
واسه همین عجله نداشت
شاید هنوزم داره با خودش رقابت میکنه..امان از این مردی و مردونگی…

پریسا روشن فکر .پشت دیوارهای بلند این قلعه بخیل

حتمن چشم به راهم نیستی
که رد نگاهت را
سر هیچ چارراهی نمی بینم
سنگینی پیاده روهای تخت طاووس گلویم را فشار می دهد روزی که تصویر آن دادگاه لعنتی برای یک لحظه امانم نمی دهد و به زمین و زمان فحش می دهم از روزگار خوشی که می گذرانیم.
یادم می آید.تو را که تازه  قصه ی دکتر نون را خوانده بودی ،از همین پیاده رو می گذشتیم و تو مدام از او می گفتی و از این که چه قدر درکش می کنی،از زندگی که چه لذت شیرینی دارد در روزمرگی ها ی لحظه به لحظه اش،از دیکتاتوری و بلایی که سر زندگی آدم ها می آورد،از زندان و شکنجه و از هر چه که آن روایت به یادت آورده بود،و چه قدر دور بود از زندگی ما.
یادم می آید.تو را که یک بار گفته بودی امکان ندارد از این خیابان بگذری و آشنایی نبینی،و چند دقیقه نگذشته بود که دوستی را دیدیم و تو بلند بلند خندیدی،انگار نه انگار که روزی ممکن است خندیدن را به سختی به یاد بیاوریم
این روزها خیابان های  شهر چه قدر غریبه اند،رد نگاهشان را که بگیری درست می برندت دم اوین،منتظر مانده پشت دیوارهای بلند این قلعه ی بخیل،که امیدشان را چنان تنگ در آغوش کشیده که انگار نه انگار آن ها هم زمانی نه چندان پیش از این سهمی از حضور آشنایش داشتند.زمزمه ی ناباوری در میانشان است که انگار قراراست تا 6 سال نشان نگاه و صدایش را باید از پشت این دیوارهای بی انتهای بی شرم بگیرند و انتظار و انتظار و انتظار.
اما امید،از پشت همان دیوار صدایشان را بشنو،همه ی خیابان ها و پیاده رو ها ی شهر،باور دارند که همین روزها،می آیی خندان،مثل همیشه،ولیعصر را پیاده می روی بالا،می رسی سر تخت طاووس،به دوستی کنارت می گویی امکان ندارد از این خیابان رد شوی و آشنایی نبینی،و همان وقت دست گرمی شانه ات را فشار می دهد،و تو بلند بلند می خندی،و خیابانها می فهمند که تو برگشته ای،برای همیشه،و قرار نیست که هیچ وقت نگران حضورت باشند

با  تو امید می شویم.دلارام علی

خانه تاریک است  ، همه گوش تا گوش نشسته اند  توی سالن پذیرایی و تو با دستهای پر از کتاب از اتاق بیرون می آیی.بوی  زرشک پلو هنوز در هوای خانه مانده است و ما همچنان یکی یکی و دوتا دوتا گرم صحبتیم.
کتاب ها را می گذاری  روی میز تا مثل همیشه هر کس بیاید  و کتابی را که می خواهد بر دارد و مثل همیشه چهار زانو بنشیند روی  صندلی و شعری را که دوست می دارد برای همه بخواند.تولد 22 سالگی توست و  مثل همیشه کیکی در کار نیست.کتاب است و شعر و تو ، که رفته ای تنبورت را بیاوری.
نوبت به من که می رسد  ، مدایح بی صله را باز می کنم  و شعر پیغام را می خوانم.
پسر خوبم ماهان ،  پاشو.
و فقط تو می دانی چرا……..
حالا هفتاد روز  است که مدایح بی صله را نمی خوانم  ، هفتاد روز است که تو نیستی  ، رفته ای نشسته ای جایی در دره  اوین و شده ای الف – م متهم پرونده سوم . شده ای تنها دو حرف که هیچ چیز نیست.که امید نیست ، که تو نیستی .این روزها می گویند قرار است که 6 سال دیگر الف – م متهم پرونده سوم بمانی.می گویند قرار نیست همسفر خوب جاده های شمال باشی ، قرار نیست وقتی دندانهایت از سرما به هم می خورد بلغزی زیر کرسی و هی با صدای بلند بخندی ، قرار نیست به جای کیک تولد ، کتاب و تنبور و شعر بیاوری ، قرار نیست امید باشی.اما برادر ، رفیق ، مهربان می دانم که هر چه  بگذرد  ، هر چه دیوارها بلند تر شود ،  هر چه پنجره ها  سهمشان از آسمان  کمتر شود  تو بیشتر امید می شوی ، بیشتر امید می مانی.
اما برای ما این روزها  بدون تو سخت می گذرد ، سخت تر می گذرد .میدان صادقیه بیشتر از همیشه  هوای تو را زنده می کند ، کوچه ها و  کافه ها بیشتر از همیشه شعرهایت را زمزمه می کننند ، و مهمانی های کوچکمان بیشتر از همیشه هوای تو را کرده اند.
تو بی ما امیدی  و ما با تو امید می شویم

به چه اتهامی؟سپیده عباسزاده

استوار ایستاده بودی و من محو حرکت دستانت بودم با هر جمله که میگفتی به یگانه بودنت بیشتر پی میبردم
تو همان امید کودکی هایم بودی همان امیدی که هر وقت به عکس حمید نگاه میکردم از شباهت چشم هایت در عجب بودم
همان امیدی ، ……… اما من را تاب دیدن نیست تو را در لباسی چنین ناجوان مردانه
هیچ کس را تاب دیدن نیست
بی گمان ان شب که ان جعبه پست جادویی تورا نشان داد جووجو هم برایت بیقراری کرد
امید منتظری ، متهم ردیف سوم نامت دادند ، متهم به چه؟
به انسان بودن
به عاشق بودن
به اینکه میاندیشی
به اینکه لبخندت بر روح مینشیند
به نگاه پر از احساسی که حتی از پشت مانیتور لحظه ای رهایم نمیکند
به پاک زیستن
.
.
امید می اید ، امید میماند تا تمام جوانه های امید ما شکوفه زنند

حکم روی کاغذ مال محکمه س .ن.ع

بذار برات بگم امید، بذار بگم که «حکم روی کاغذ مال محکمه س» اصلیت حکم مال ماست. بذار برات بگم، این دفعه بی دردسر، بی هیچ جار و جنجال، هیچ دعوا، سر این فیلم و این کلام و این متن که چنین بود و چنان. این بار می خوام به خواست دل تو تن بدم و بگم:
«سلامتی سه تن
ناموس و رفیق و وطن؛
سلامتی سه کس
زندونی و سرباز و بی کس»
سرباز رو نمی دونم اما زندونی و بی کس رو می فهمم و بیشتر از همه رفیق رو. تو تن زدن هام به هرزه گی روزمرگی های زندگی یاد اون وقتها می افتم. یاد اون روزها و شبها که وقتی آزردگی بود و ناامیدی، وقتی همه چیز رو سر آدم سنگینی می کرد و حتی می خواستی از خودت فرار کنی، تو بودی و یک کوچه و کلی حرف. که وقتی حس می کردیم پاها خسته شدن تازه می فهمیدیم باید یک جایی تمومش کنیم و باز آخر پک آخر سیگار آخر بود که تو یه چیزی می گفتی، یه چیزی که می تونست خندمون بندازه و حالا آرومم کنه. یاد اون شبها می افتم و ته اش باز می خندم.
آره بازیه. بازی با واژه هایی که حبست کردن تا نفهمی چه خبره، واژه هایی که محکومت می کنن؛ ولی بذار این بازی رو انجام بدیم. بذار بگم وقتی رفیقت زندونه یه جورایی بی کسی.
امید بذار بازم بازی کنیم. بذار این دفعه همون ژستی رو بگیرم که به خاطرش سر به سر هم می ذاشتیم. بذار همون جوری حرف بزنم و بگم که یه وقتی خندمون می انداخت. این دفعه می خوام بهت بگم:
وقتی رفیقت حبسه، این ور و اون ور میله ها توفیری نمی کنه، کل دنیا برات یه زندونه. «که همه دنیا چار دیواریه

ف .الف .تکه پاره های تن زخمی

ما خوابزدگانی هستیم که چون تکه پاره های تن زخمی تهران در خیابان های شهر سرگردانند.
تو در میان ما نیستی.
آفتاب ریاکارانه بر ما می تابد. ما از او گرم نمی شویم. اورا می شناسیم که آفتاب زمستان است. ما به او بی تفاوتیم .این خورشید لعنتی در روز روشن دروغ می بافد و تو در میان ما نیستی.
صورتت را به دیوار سرد اوین بچسبان امید. زمستانی که ما شهروندان آنیم در سرمای آن دیوارها زندگی می کند . به جای همه ی ما هم صورتت را به دیوار سرد اوین بچسبان.
سرما معنای زخم های عمیق برادران تورا می داند. و از رنگ سرخ سرگشوده ی آن می ترسد. سرما معنای تورا می داند، که خیابان ها نام تورا شهادت می دهند. سرما از معنای نام تو می ترسد
صورتت را به دیوار سرد اوین بچسبان امید. و به جای همه ی ما به صدای رنگ باختن این زمستان گوش کن

بهار.مجدزاده نجاتم بده ملکه نگهبان مهدکودکها

بگو امید بگو؛
دست به همان میله می سائیی که بابا حمیدت؟
پشت به همان دیوار داد ه ای که او؟
زیر امضایش امضاء زده ای؟
این روزها امید، این روزها تمام این شهر غریب بوی تو را گرفته. همه جا تو هستی هر جا که سر می گردانم.
ویالونیست ایتالیایی که روی سن می نوازد ؛ من نواختن تو را می بینم.
دستها که به هم می خورند،  یاد تو می افتم که می گفتی انگشتان زیبا را دوست داری.
پسرک چک ،با آن شال گردن چهار خانه، از پشت میزِ درس که بلند می شود. من یاد شال گردنت می افتم.
دوست فرانسویم که می خندد من یاد تو می افتم که چه بی محابا می خندی.
همسایه عرب که عینک به چشم می زند من یاد عینکت می افتم.
هر بار که گوشیم زنگ می زند سراسیمه می شوم که شاید تو باشی.  خنده ات گوشی را پر کرده و بگویی الو پَغی؟
تصویرت رهایم نمی کند. می گریزم از مجسم کردنت در آن چهار دیواری .اما خبرهای اوین ، خبر های اوین رهایم نمی کنند.
رهایم نمی کنند امید.
در کابوسهایم می بینم که صدا می زنی؛ نجاتم بده مژگان جون ،نجاتم بده ملکه نگهبان مهدکودکها.
و من هر روز را می شمارم ، گوش به زنگ صدای پای مژگان جونم که کی می آید این لامذهب دست آخر.
من و قول شرف که دیگر هرگز عروسک خوک را به تو ندهیم .من و قول شرف که برای بوی سیر از اتاق بیرونت نکنیم.قول شرف به همان قامت که راست ایستاده ای امیدم.

امید امید امید  .ن.م

تو ذهنم بر می گردم به آخرین تصویر
امید می شه شماره آژانس رو برام بزاری؟
شماره رو نوشتی و گذاشتی کنار تلفن…………….
بر می گردم به چند ساعت قبل تر
امید می شه اونو بدی؟
بسته سیگار رو گرفتی طرفم
نه فندک رو می گم سیگار دارم……………………..
بر می گردم به سال ها قبل بچه بودیم بازی می کردیم
……………………
امید منتظری اگه می خواستم تعریفت کنم می گفتم امید
یعنی مهربونی یعنی ساعت ها پای حرف هاش نشستن یعنی توی بدترین لحظه های زندگیت دست هاش هست که دست هات رو بگیره
الان اگه بخوام تعریفت کنم باید یه واژه هایی رو به همه واژه های قبلی اضافه کنم
امید یعنی مهربونی یعنی ساعت ها……………………………………………………………یعنی ترس از شروع یک فصل بی امید یعنی انتظار

ف.م «وقتی عمه بابایم کجاست »می خوندی

در مورد تو خاطره نوشتن مثل این می مونه که بگی تو این 23 سال زندگی کدوم قسمتش جالبه و هر چی فکر می کنی نمی دونی چی بگی .امید کاش هنوز همون قدر کوچیک بودیم و با هم در باره اینکه تو چند ماه از من بزرگتری دعوا می کردیم اما الان دیگه این مهم نیست !  دوست دارم الان درباره چیزی بنویسم که شاید این اتفاق با هم برامون افتاده اما مطمئنا هیچ وقت درباره احساسم در موردش نمی دونستی! یادم وقتی آهنگ «عمه بابایم کجاست» و میخوندی، یه مدتی بود همش می خوندیش یادم نمی آد چند سالمون بود اما وقتی اینو خوندی بعدش من کلی برات گریه کردم میدونم اینو نفهمیدی اما خیلی ناراحتم کرد . دفعه بعدی مال همین 3 ماه پیشه وقتی اومدم پایین و بعد تو درباره موضوعی داشتی حرف می زدی با هم دربارش صحبت کردیم اما وقتی رفتم خونمون با تمام وجودم می خواستم بهت بگم تو خیلی خوبی و همه چیز درست میشه و .. .بار آخر صبح همون روز بود وقتی بغلت کردم با تمام وجودم می خواستم غیبت کنم هنوز اون نگاهت اذیتم می کنه تو هر سه مورد می خواستم واقعا حمایتت کنم ولی نمی تونستم متاسفم. بچه که بودی عاشق این بودی که لین چانگ بشی مطمئا می تونی مثل اون قوی باشی و همه چیز تحمل کنی

ش.ک .مرسی ممنون

چند وقت بود که به خودم اجازه می دادم هر وقت دلم خواست بهش زنگ بزنم یا برم ببینمیش.. هروقت. دوست داشتم حرفاشو..بهش می گفتم: دوست دارم بنویسم حرفاتو..! تحلیلاشو دوست داشتم, مدل فکراشو دوست داشتم, احساساتشو دوست داشتم, طرز برخوردش  مسائل رو دوست داشتم  از همه بیش تر مدلی که دوستم بود رو دوست داشتم.. می دونستم هیچ وقت  قضاوتم نمی کنه… و هست,همیشه هست.. و همیشه می فهمه من دقیقا منظورم چیه! همیشه بود که راهی رو که می خوام برم برام آسون کنه..و خیلی چیزای دیگه… امید ازاون دوستاییه که هی بهش می گین: مرسی.. مرسی…ممنون… و بعد با خودتون فکر می کنید «چقدر این واژه ها ناتوانند…»

یک دوست. رفاقت مجرمانه ما

خاطره‏ورزی با امید کار سختی است. از آن رو که باید امید را از توی این عکس که حالا روبه‏روی من است بیرون بیاورم. باید باور کنم این انگشت‏ها که اینقدر آشنا است و انگار رو به عکاس نشانه رفته‏اند همان انگشت‏هایی است که در دادگاه بالای سر امید سرگردان مانده بود. و اگر از پشت آن تصویر مات شده صورت امید را نشان می‏دادند لابد مثل همین عکس، در فرصتی کوتاه رو به عکاس زبانش را بیرون می‏آورد.
می‏شد البته نشست اینجا و زل زل به آتش سیگار، رویا بافت. می‏شد رفت نشست توی آن اتاق نیمه تاریک _ نیمه روشن روبه‏روی تلویزیون در هیاهای آکادمی اسکار موازی و سر نگاتیوها بحث کرد، آنقدر جدی که انگار قرار است واقعن جایزه‏ی اسکار را ما داده باشیم. می‏شد رفت توی اتاق امید با آن دیوارهای سرخ و در لیگ سراسری فیفا شرکت کرد با تیمی آفریقایی و سیاه که پای همه‏ی حریفان را ناکار کرده باشد. می‏شد با امید رفته باشی نشاط تا ساندویچ «بزنی» یا توی اخرا قهوه‏ی تلخ فرانسه. می‏شد پای دانشگاه جان هاپکینز را هم کشید وسط که همیشه به نفع دل ما فتوا می‏داد و آلزایمر جاماییکایی امید را دست انداخت. می‏شد نیمه شب از خواندن یک کتاب به هیجان آمده باشی و بپری توی ماشین کرایه تا خانه‏ی امید و بعد تقسیم برابر شادی و آزادی. مرور اینها اما به صلاح نیست. امنیت ملی را آشفته می‏کند. نظم عمومی را بر هم می‏زند. و مگر جرم امید همین‏ها نیست؟ مگر جرم امید غیر از دیدن و خواندن و نوشتن است؟ سرنوشت تلخ ما را ببین! رفاقت مجرمانه‏ی ما را!
پس بهتر است رویا نبافته باشم. امید توی همان عکس بماند بهتر است. تا اطلاع ثانوی میم. الف، متهم شماره‏ی سوم

س.ک .فغان زار رخت زندان

این روزها چند تصویر از امید به سرعت از جلوی چشمم می گذرد
تصویر اول: هفته وسط خرداد، پیاده روی پس از سخنرانی تا سر شهرک. بحث و جنجال و داد و بیداد و فلافل سر شهرک که من نخوردم. چه بازار شامی بود شهر.
تصویر دوم: هفته آخر خرداد، توفیق اجباری در شب نشینی های پس از روزپیمایی.
تصویر سوم: خانه سهراب و رد و بدل گهگاه لبخندی به تلخی صفرا.
تصویر چهارم: هفته آخر مرداد، کافه خداحافظی. یادگاری با شش امضا که هر یک پس از تنها چند ماه حکم سندی تاریخی را پیدا کرده
تصویر پنجم: صدایی که امید است. از همان تصویر مغشوش هم فغان زار رخت زندان بر تنت به آسمان بلند است. برای تشخیص نیازی به دادگاه نیست، خب قواره تنت نیست، متهم ردیف سوم

خاله فرح . گر چه

امید اونجا نیمرو هم درست میکنی؟من از تخم مرغ اصلا خوشم نمیاد قبلا که اصلا نمیخوردم الانم که میخورم زیاد علاقه ایی ندارم بخوردنش ولی وقتی امدم خونه تون غذا نبود  گفتی خاله با تخم مرغ چطوری ؟روم نشد بگم دوست ندارم ولی وقتی بوی نیمرو بهم خورد بقدری خوشم اومد که دیگه یادم رفته بود که دوست ندارم .امید دیروز به یاد تو نیمرو درست کردم گرچه از گلوم پایین نمیرفت

س.م. در گردش ایام

در گردش این ایام
یک با ر دگر غوغا
رفت از بر ما امید
.
دور از تو همه تیره
دور از تو مکان ها سرد
دور از تو نفس ها بند
دور از تو زمان بی لطف
زینهار ز این زیستن

س.ع .چشم به درهای آهنین دوخته ام

در این روز ها جز نامت ، چهره ی دوست داشتنی ات ، و لبخند پر معنایت
تصویر دیگری پیش رویم نیست ، هر جا و هر لحظه تنها و تنها به این فکرم که ثانیه ها چه زمانی لحظه ی دیدار دوباره ات را نوید خواهند داد
بهاری نو نرم نرمک در راه است و من بی صبرانه در انتظار شکوفایی جوانه های امید، و به امید سر مستی از عطر آزادی ات چشم به در های آهنین دوخته ام

داستان خشم ما .تارا احمدی

چاقو در حلقوم و خیره به این بهشت… کدام واژه ها؟
امید به شش سال زندان محکوم شده است…
ترسی نیست، وحشتی نداریم. این قصه، قصه نا امیدی نیست. داستان خشم ماست، روایت ما از کودکی موشک باران شده مان تا یک عمر حیات ممنوع. از عکس های نارنجی خاله های زندانی و و دایی های شهید و عموزاده های اعدامی، تا کتاب ها و کافه ها و دوستان خیابان انقلاب. از مدرسه های سه شیفته تا بریده مجله ها و کتاب هایی که دست به دست می چرخیدند… قصه، قصه ما هرزه هاست! دانشجویان جاسوس، نویسندگان مزدور، شهروندان چموش و معترفین نادم. همه بی تربیت ومطلقا غلط و مستحق گوشمالی.
امید به شش سال زندان محکوم شده است، اما دیر یا زود بیرون می آید و دوباره برای آزادی و آرزوهایمان می نویسد. اندیشه خلاق زندانی نمی شود، همیشه سیال و پویا می ماند، می سازد، خراب می کند، دنیای خودش را مطابق میلش تغییر می دهد و همواره یک قدم جلوتر از قدرت مضطربیست که برای در بند کردنش  مذبوحانه به آب و آتش می زند.
زندانی آزاد می شود و ما که شاهد و حافظ تمام این روزها و لحظه ها بودیم، راویان داستان آزادمیان می شویم… ازاین هزارو یک شب جهل و امید، خفقان و صبر در این جغرافیایی نفرین شده می گوییم.از چشمان دوستانمان و پیاده روها و کوچه هایی که در آنها دویده ایم . یک بار زندان را آجر به آجر ساختند، هزار بار کلمه به کلمه خرابش می کنیم

غزال .م .سفره هفت سین ما امید کم دارد

بيست و سه سال خاطره است كه بر صفحه ذهنم مي گذرد. كدام را بگويم كه اميد را بشايد ….
بيست و سه سال خاطره از كودكي تا جواني اميد … از خنده هاي شاد و شيطان كودكي  تا نگاه مهربان جواني … از كبريت بازي هاي پنهان كودكي  يا مقاله نويسي هاي جواني … از روزهايي كه دبستان كشتيراني ميرفت تا روزهاي دانشگاه ، از بازي هاي كودكانه ش در حياط ، آنروز عيد كه سرش شكست تا بحث هاي عميق و طولانيمان در مورد شعر ، رمان و سينما… يا از روزي هايي كه درامز مي زد تا نواي دلنشين عودي كه در دست داشت …
از بين اين همه روز كدام را انتخاب كنم … آنروز كه بلوز و شلوارك سفيد و صورتي به تن داشت و در خيابان دست در دست من راه مي رفت يا از شب هايي كه توي آشپز خانه با هم درس مي خوانديم، يا از سال پر استرس كنكور و رفتن آقاجون  … يا روزي كه كنكور قبول شد يا شايد آن روز دلگيري كه رفت رشت …
كداميك از اين روزها را تعريف كنم … از روزهايي كه هنوز كودك بود و سينما مي رفتيم، يا روزهايي كه تا سر كانال پياده مي رفتيم كه سن تاپ و شكلات هوبي بخوريم، يا از روزهايي كه براي آمدن ژوژو به خانه نقشه مي كشيديم يا از خريد لباس در پاساژ هاي تهران يا از تولد هاي اميد يا آن چهارشنبه سوري … از فيلم ديدن هاي نيمه شبمان يا سفرهايمان به شمال و كرمان يا پياده روي هاي شبانه، ترانه خوانان در خيابانهاي يروان …
يا از اين شبها بگويم … شبهايي كه پشت در اوين مي ايستم و تصور مي كنم آنكه مي آيد «اميد» است …
همه اين روزها خاطره است … راه رفتن اش ، حرف زدنش ، شعر خواندنش ، شب هاي امتحان و حتي حقوق خواندنش … نه از بين اين خاطره ها انتخاب نمي كنم ،  هر روز اين سالها براي من ماندني است حتي اين روزها كه نيستي و اين ديوار لعنتي بين ما است … هر لحظه دلم با توست و اين روزها كابوسي طولاني است كه بايد تمام شود … بيا و در كوچه و خيابانهاي آشنا با كوله پشتي سرمه ايت قدم بزن تا دنيا ي ما دو باره آفتابي شود …
نو بهار است اميدكم  و دل ما هوس بهار ندارد ، سفره هفت سين ما اميد را كم دارد

جیران .برای زنبق ها و نرگس ها

امیدم..یکبار وقتی امدی خانه ما برایمان یک دسته نر گس و زنبق اوردی. سالها ان دسته گل..خشک شده بالای شومینه ما بود …حالا من اینجا اینهمه دور توی این غربت لعنتی نشسته ام و دارم به یاد زنبق ها و نرگس ها گربه میکنم .حتی فیلم بیدادگاه تو را ندیدم.نمیخواهم ببینم.تو برای من همیشه همان پسر خاله کوچولوی شاعر میمانی…متهم ردیف سوم…چه عبارت ابلهانه ای برای نامیدن امید.اصلا همین است عزیزم.این روزها ارمان هایمان را به بند میکشند.امید هایمان را میربایند و بر سکوی اتهام می نشانندوهمین است دیگر…سرنوشت ما که از کودکی انگار با دیوار های اوین رقم خورده همینست. اما من برای تو گریه نمی کنم…همین روزها میایی و من سر سفره هفت سین از ازادیت قند توی دلم آب خواهد شد….من برای نرگس ها و زنبق هایی گریه میکنم که روی رف بالای شومینه خشک شدند…برای تو نه…امید که خشک نمی شود.نمی تواند بخشکد اصلا…ما وارثان ققنوسیم عزیزم.ما با ارمان هایمان بزرگ شده ایم.نمیتوانند ان را از ما بگیرند..نمیتوانند امیدمان را از ما بگیرند…من منتظرم کوچولوی من ..که بیایی و با آن لبخند های خجالت زده یک دسته گل دیگر برایمان بیاوری…تاقچه بالای شومینه خیلی وقت است خالی مانده و من فقط برای زنبق ها و نرگس هاست که گریه میکنم

ر.الف . فردا که بهار آید

شمردن روزها حالم را به هم می زند. گشتن در اخبار، شاید که امروز پایانی باشد بر انتظارم، انتظاری که هر روز آن، اندوه درون ام را بیشتر می کند، اندوهی از سر دل تنگی و نگرانی  و امیدم را بیشتر می کند؛ سیاه ترین لحظه ی شب نزدیک ترین لحظه ی  به سحر است.
نبودن ات حتی لحظه ای عادی نمی شود، فراموش مان نمی شود. این سیاهی را پایانی بده،   بیا و بهار را با بهار بیاور، بیا و نوید رهایی و ازادی و شادی را سر بده. آغاز بهار ما لحظه ی امدن توست، سال ما با دیدن لبخند تو تحویل می شود

ب. الف. مشتی باش، مشتی گنبدش طلاست

بيا بيا به زيارت شوم بيا به زيارت شوم چو خسته‌ پايم
امید، ای امید ما، ای امید
ای رفیق
پنداری که سالهاست دوری، همه سالهایی که ثانیه هایش روی سینه حک شده اند
ای صاحب شادترین لبخندها
بيا و کشتي ما در شط شراب انداز
باورم نیست که تو بودی در محضر بیدادگاه
باورم نیست که برایت بریده اند ، شش سال بریده اند
تو از جنس میله های سرد نیستی
تو آزادتر و دیوانه تر از آنی که نوک بلندترین قله، شعر آزادی فریاد نکنی
ای که می گفتی «مشتی باش، مشتی گنبدش طلاست!»
ای کبوتر طلایی ترین گنبدهای رفاقت
بیا که پرنده ها در فراق تو پرواز از یاد برده اند
بیا که تمام شهر تو را به انتظارند

ب.ر.خ  .در صدای تو همیشه چیزی بود

نمی خواهم گریه کنم امید.هر چند همه لحظه های این روزها سخت نه بی نهایت سخت اند.در صدای تو همیشه چیزی بود؛ وقتی شعر می خواندی وقتی حرف می زدی، حرف می زدیم وقتی حتا غر می زدی یا بلند و آرام جزوه هایت را شب امتحان تند تند می خواندی … در صدای تو چیزی بود.چیزی که نمی شکست که همیشه شور بود زندگی بود امید بود فقط امید منتظری بود؛ همان چیزی که در صدای متهم ردیف سوم هم بود ،که از پس ِ این همه نامهربانی و بی انصافی هنوز هم همان قدر رسا به گوشم می رسید که اگر چه دور بود دورتر از هر وقت دیگری پر از همان امید همیشه بود ، سرشار ، آن قدر که فقط می توانست صدای بهترین دوست زمین باشد ، صدای شاعرترین متهم دادگاه باشد ، صدایی باشد که گفته و نگفته فریاد بزند ، که خیالم را راحت کند که زود می آید با همان لبخند و شور با همان دوستی های همیشگی با خاطراتی که دوباره زنده می شوند با شعرهایی که دوباره خوانده می شوند با خنده هایی از ته دل که سال سخت راتمام می کنند…